سکانس اول :
این روزا وقتی می رفتم خیابون یا دانشگاه با خودم فکر می کردم اگه تو نبودی الان یکی از اون همه پسری که می بینم جای تو بود و همیشه پیشم می موند و هیچ وقت فلبمو نمی شکست...بدون این که حتی سرمو بگیرم بالا و حداقل تو ذهنم یکیشونو انتخاب کنم....بعد به جای این که حالم بهتر بشه بدتر می شد....دلم می خواست زودتر این احساس لعنتی تموم بشه و دوباره برگردم به آغوش عشق خودم.....
ولی حس می کردم نیستی...وقتی بت گفتم گوشیم زنگ نمی خوره....گفتی مهم نیست.اگه من بودم می گفتم عزیزم اشکال نداره ان قدر خودم دوباره مثل اون وقتا زنگ و اس ام اس می زنم که خسته بشی....
دوستم داشت از دوستش تعریف می کرد .که ساعت 3 نصف شب رفته دنبالش ترمینال و صبحشم 50 صفحه ترجمه براش انجام داده. خیلی هم دوسش داره همه اش هم ازش تعریف میکنه.با این که من خیلی ازون خوشگل ترم ،اون فکر کنم 17-18 کیلو از من چاق تره.....اصلا هم حسودیم نشده بود...
اصلا دیگه نمی تونم تنهایی تواین تاریکی بخوابم.....از شبا بدم میاد....همه اش دوست دارم وقتی چشمامو باز می کنم .یه نفر دیگه هم کنارم خوابیده باشه....مثل بچه ها آرزو می کنم زودتر صبح بشه...
اصلا تو مثل بقیه رفتار نمی کنی همه اش هم میگی من بد برداشت می کنم .همه اش می گی من نمی تونم اون طوری که انتظا ر داری رفتار کنم.(اینو نمی گی ولی خودم می فهمم که...)
تو خونه تقریبا حرف تمی زنم و اگه می زنم تقریبا طلبکارم....غذا هم با دعوا خوردم این چند روز...مامان جان فرمودن دارم شبیه مرده هایی که از تو گور فرار کردند می شم!!!!
سکانس دوم:
داشتم نمره تربیت بدنی(آخرین نمره ام) را نگاه می کردم که حس کردم شبحی شبیه تو از پشت سرم رد شد.
گفتم حتما اشتباه فکر میکنم....بر گشتم دیدم کسی نیست.جلوی برد گروهتون نبودی.تا آخر راهرو با بدبختی رفتم.از بس شلوغ بود...(دانشجوهای بیکار تابستونم هر روزمیان دانشگاه)..نبودی...ولی من و اشتباه در باره دیدن تو؟؟
Miss زدم...جواب ندادی.....داشتم نا امید می شدم که یه دفعه دیدم وایسادی.....
15 دقیقه ای که باهات حرف می زدم خبری از آن اوین سکانس قبلی نبود...اصلا معلوم نیست کجا رفته بود....
دلم نمی خواست به هیچ کس حسودی کنم یا غبطه بخورم،یا بگم کاش شرایط ما هم شبیه اونا بود. اصلا دلم نمی خواست مثل بقیه رفتار کنی..اصلا قرار نبود مثل بقیه رفتار کنی و اکثرا هم خودم نمیذاشتم یا نمی خواستم که اون طوری باشه.....
فقط دلم می خواست به صدات گوش کنم.حتی نه به حرفات....اون ماجرای موبایل دزدی رو دقیق نفهمیدم بیشتر دلم می خواست صداتو بشنوم و نگا هتو نگاه کنم.....
گرچه دلم می خواست به جای خداحافظی با هم می رفتیم و قرار نبود مسیرمون از هم جدا بشه و تا آخر پارک رو قدم می زدیم.....
وتازه کلی هم اعصابم خرد بشه که چرا پول ان قدر چیز مهمیه؟؟
ولی اینا هم نمی تونست جلوی خوشحالیمو بگیره...ان قدر خوشحال که اگه یه کم دیگه اصرار کرده بودی باهات میومدم پیاده روی....
امروز اندازه سه نفر غذا خوردم....
پ ن با مخاطب خاص : این روزا جات تو اتاقم خالیه....بدجوری...و تو لحظه هام و تو نگاهم بیشتر......





