تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...

احساس خوبی ندارم.خیلی وقتا حس میکنم شدم شبیه یه نردبون واسه ترقی کردن بقیه...بعد من دیوونه همه اش به این فکر میکنم که کی به کمک من احتیاج داره...نکنه یه بچه کوچولو یه جایی تو این دنیا به کمک من نیاز داره و من راحت دارم زندگیمو میکنم..  سنگینی پاهای اونایی که از رو کولم بالا میرن و حس میکنم.همه میخوان خفه ات کنن میخوان بیخبر نگه دارنت میخوان فکرتو از کار بندازن تا راحت تر برن بالا.وقتی به چند تا از بچه ها گفتم امسال ارشد شرکت نمیکنم.یه لحظه چشاشون پر شد از یه برق کثیف .....خوشحال شدند که یه رقیب کمتر هم یکیه.چیو میخواستند پنهان کنند از من که صادقانه باهاشون حرف زده بودم. .و کاش کمی احمق تر بودم تا ازم پنهان میموند..اینجا پر شده از رقابت ها یی که پر از حسادته.و من می خوام  فرار کنم .اما همه چی دست به دست هم داده تا با سر هلت بدن تو این باتلاق ...اینجا پرشده از آدمایی مرده  که دنبال چیزایی میدوند و جون میکنن که وقتی بش میرسند اگه بری تو تنهایی شون میبینی دو دستی میزنند تو سر خودشون که چرا این کارو کردند...که تا نصف شب پای تلویزیون بشینند شاید تلویزیون اعلام کنه فردا نرن سر کار....1 ساعت دیرتر هم بشه رفت یه ساعته....همونایی که معلوم نیست واسه رسیدن به این کارا چند نفرو خورد کردند.....به جز شکست دادن وبه رخ کشیدن و مقایسه کردن و سرک کشیدن ،هیچ علاقه ای هیچ رویایی و هیچ انگیزه ای بین این آدمهای لعنتی نمیتونه ایجاد بشه؟؟؟

این روزا دود آتیشایی تو چشم آدم میره که نمیدونی از کجا پاشده و کی داره گرماشو میدزده و دودشو پس میزنه تو چشمای خسته ات....حسابی کلافه ام....

 

هیچ میدونی امروز تو همون چند لحظه ای که بودی....اونم.از پشت این همه سیم و واسطه...بودنت چه قدر آرومم کرد.همون چند تا شیرین زبونی کافی بود شاید....

این که یه نفر هست که به شکست دادنم فکر نمیکنه.یکی هست که میخواد منم هم اندازه خودش برنده باشم. یکی هست که منوشبیه پله یا نردبون  نمیبینه....یکی هست که نه تنها نمیخواد عقب بمونم که حتی  اگه بین این همه هیاهو و شلوغی گنجشک کوچولوش جا بمونه یا گم بشه اون پیداش میکنه.دستشو میگیره و میبرش بالا....چون دوستمه......برای همیشه دوستم بمون.....

 

**********************************************************************

 

حوصله ام نمیاد درس بخونم....امیدوارم امتاحانای هردومون خوب بشه.ولی چشمم آب نمیخوره...البته واسه خودم گربه که ایشالله شاگرد اوله این ترم..

هوا دیگه زیادی سرد مونده........جدا ناجوانمردانه سرد شده.....

نذریمون چند روز عقب افتاده....فکرکن...آشپزا هم دیگه واسه ما کلاس میذارن.

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 2:37 PM |

خلاصه گربه به چیزایی که من میخواستم نزدیک شده بود.بعضی از ذهنیت های من تغییر کرده بود و گربه هم.تغییری تدریجی و خوشبختانه همزمان.گربه ورزشی رو که دوست داشت ادامه نداد.(مرسی پیشی بلا.) نمی خوام کارش رو بی اهمیت جلوه بدم یا بگم برام مهم نبوده.ولی واقعا برای سلامتی خودش هم مضر بود و من نگرانش بودم....نه این که از ورزش کردن خوشم نیاد . اتفاقا برعکس همش دوست دارم گربه یه ورزش جدیدو امتحان کنه......

حالا وقتی بود که از گربه خیلی بیشتر از قبل میدونستم. اونم همین طور.و این ارتباط با اتفاقای کوچیک و بزرگی که اگه گربه دوست داشت براتون میگه ادامه پیدا کرد.احساس ما  رو پاهاش موند . هربار دستشو گذاشت رو زانوهای خودشو بلند شد و به قول خودم( chiken out) نشد.

گربه از آرزوهاش برای من گفت و من از آدم ایده الی که توی ذهنمه.(البته برای هم نوشتیم.نامه نفتی...)

 

به این فکر میکردم که توی یه کافه تاریک و دنج.بشینیم و گربه برام شازده کوچولو بخونه....(تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.) چه قدر این کتاب رو دوست دارم

گربه نسبت به اوایل خیلی مهربونتر شده بود. دیگه مثل اون موقع ها بی تفاوت نبود..گرچه خودش میگه هیچ وقت نبوده.خب شاید بهتره بگم  من دیگه حس نمیکردم بی تفاوته..شاید داشت دنیای دختر ها رو بهتر کشف میکرد و انصافا من گاه زیادی سخت گیر میشدم. ولی این برای هردومون شیرین بود.مطمئنم برای گربه هم بود.

مثلا در مورد تلفن.هردومون گوشی داشتیم و خیلی راحت میتونستیم بی دردسر با هم حرف بزنیم.اما من علی رغم اصرار های گربه نپذیرفتم. نه اینکه خیلی آدم مذهبی باشم یا ترسو...فقط اون موقع یه چیزی تو ذهنم بود....من همیشه از خدا میخواستم اجازه بده تو زندگیم عشق رو تجربه کنم...نمیدونم اصلا باید خوست یا نه....ولی من خواسته بودم.و اون موقع چون حس میکردم داره این اجازه بهم داده میشه میخواستم سعی کنم نشون بدم که قدر شناسم.....البته فقط واسه خودم بود.....و موضوع جالب اینجاست که گربه چند وقت پیش بهم گفت خوشحاله ازاینکه تلفنی با هم حرف نزدیم.چون حس میکنه که ممکن بود اون طوری بعضی چیزا از بین بره.که کاملا موافقم( گربه....یه تفاهم.....)

حالا بعد از این همه مدت به نظرم تازه این احساس داره یک شکل واقعی تر میگیره....نمیگم قبلا احساس بیخودی بوده فقط با الان تفاوت داشته....

نمیخوام بیخودی خدا رو وارد ماجرایی کنم. که نمیدونم چه قدر ازش راضیه.....ولی گاهی که به گربه میگفتم همدیگه رو کمتر ببینیم یا ارتباطمونو محدود کنیم.خداوکیلی خیلی وقتا به خاطر اون بود.میدونم خیلی کار کوچیکی بود.ولی حداقل میخواستم انقدری باشه که دوباره وقتی تو چاله افتادیم بتونیم سرمونو بلند کنیم.وگرنه ما که کسی رو نداریم اگه اون باهامون نباشه و تحویلمون نگیره.که همیشه میگیره...تا حالاش هم خیلی وقتا فقط خودش خواسته که به خیر بگذره...چون هردومونو خیلی دوست داره....اینو تجربه کردیم...مرسی خداجونی مهربونم....دوستت داریم.خیلی

 


میگما خودمونیم....با این عشق و عاشقی ها نه  مدرک میدن دستمون.نه کارت پایان خدمت باهاش صادر میکنند....نه اجاره خونه رو مفتی حساب میکنند نه کار میدن .نه پول واریز میکنند به حسابمون.........میشه بگید پس به چه دردی میخوره؟؟.هی گربه بیا جمع کن این بساط رو......

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 10:26 AM |

بعضی وقت ها آدم حقایق را واضح و بدون پرده می تونه ببینه.بعضی وقت ها آدم احساس امنیت داره.احساس خوبیه وقتی بتونی به کسی اعتماد کنی ومطمئن باشی کار درستی کردی.من اینا دوست دارم.می دونم نباید آدمه ساده ای باشم.یا به حرفه هر کسی اعتماد کنم که اگه این جوری باشی تو این زمونه همیشه آخری وشکست خورده.

ولی لذت اعتماد دلگرمیه امنیتی که داره در گوشه یک اعتماد مطمئن واقعا لذت بخش و آرامش دهنده است.

همه اینا را گفتم که بگم من احساس خوشبختی می کنم احساس خوبی که در سایه اعتمادی به وجود اومده که واسه

من دوست داشتنی و رضایت بخشه.این که کسی را دارم تو زندگیم که راه روشنایی را بلده.اینکه کسی را دارم که مهربونه و با دستای گرمش دست هاما میگیره.مثل یه بچه کوچیک که تازه می خواد شروع به راه رفتن کنه.

اینا می تونی تجسم کنی؟این احساس در من وجود داره.چون تنها نیستم.چون الان دستام توی دسته کسیه که نفسش

برام امید بخشه.حضورش واسم یه دنیا نشاط و تازگی داره.

یه گنجشکه کوچولویه ناز تا چه حد می تونه عزیز باشه؟که تمامه زندگی و عشق آدم بشه.خودش بشه تمام آرزوها

بشه تمامه زیباییه.و یه گربه وحشی را رام و شیفته خودش کونه.اون قدر که اون گربه حاضر باشه جونشو واسش بده.عاشقش باشه و باش یه دنیا امید و آرزو بسازه.من بهش اعتماد دارم چون باورش دارم.نمیدونم با من چیکار کرده که منو این قدر به خودش وابسته کرده.ولی من یه احساس قشنگ دارم که اون به من هدیه کرده.واسه همینه که دوسش دارم و هیچ وقت نمیتونم بدون اون دیگه زنده بمونم………
+ نوشته شده توسط آگرین در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 8:23 PM |

 

می خوام در مورد چیزی صحبت کنم. که نمی دونم گربه دوست داره بشنوه یا نه...ولی من چون دوست دارم بگم.پس میگم.

چند سال پیش ( چارسال پارسالا!!!!) فکر میکردم آدمی که وارد زندگیم میشه باید یه خصوصیات خاصی داشته باشه.قدش.قیافه اش. تحصیلاتش.و این که حتما اهل یه هنری باشه...موسیقی .یا شعر بگه یا بنویسه یا هر هنر دیگه ای...و این خصوصیت آخر هم برام خیلی مهم بود.

 

ولی بعد از نشست و برخاست با عده ای تقریبا از این جماعت به خاطر جلسات داستان نویسی.فهمیدم خیلی هم تفکر درستی نیست و کنار آمدن با آدمهایی که خیلی شبیه خودم بودند چه کار سختی است و این که اصلا هنرمند کیست.(اولین سوالی از طرف گربه که خیلی روم تاثیر گذاشت و فکر نمیکنم خودش یادش مونده باشه..همین بود.:فکر میکنی هنرمند کیه؟فکر میکنی خودت چه قدر هنرمندی؟)

 

تا این که گذشت و گربه رو دیدم.اوایل برام یه آدم کاملا معمولی بود.و صحبت کردن باهاش یه گپ دوستانه بود و اصلا نمی خواستم جلوتر بره.گربه اهل هنر خاصی نبود.تو یه رشته کاملا مردونه درس میخوند.ورزشی میکرد که من اصلا دوست نداشتم. و هیچ اطلاعی از خانواده ای که اون موقع  پیشش نبودند هم نداشتم. همون روزا چند تا از داستانهایی که اوایل نوشته بودم رو هم دادم بخونه که خوشش نیومد.....و همه اینا شده بود دلایل کافی و وافی برای این که  کم کم این ارتباط محترمانه هم قطع بشه و به قول معروف همدیگه رو بپیچونیم.(از احساس گربه در اون زمان هیچ اطلاعی در دست نیست.)

اما...اما.....دیری نگذشت که در خلال همین ارتباط محترما نه اتفاقاتی افتاد که  حالا دوستی پایدار گنجشک کوچولو و گربه نزدیک دو ساله که ادامه داره...

 

اون موقع احساسم با الان خیلی فرق داشت و لی نمیدونم دقیقا از کی بود که دیگه نمیخواستم فقط یه ارتباط محترمانه باشه.میخواستم عمیق تر باشه...نوشته هایی که گربه بهم داد.نگاه و احساسی که نسبت به دنیای اطراف توی اون نوشته ها بود.حرف هایی که میزد. ..درک نوعی از تنهایی که به تنهایی من شبیه بود.خیلی...گرچه شرایط فرق داشت.... تنهایی براومدن از پس مشکلاتی که در برهه ای از زمان براش اتفاق افتاد...یادمه یه بار تو همون روزا که ماه رمضون پارسال بود و مجبور شد چند بار بره تهران و بیاد.گفت تجربه های جالبی به دست اورده.و گربه واقعا تو اون مدت در عرض یکی دو ماه.1-2 سال بزرگ شد. باور کنید اینو با چشمای خودم دیدم.

این احساس کم کم داشت خیلی از خلا هایی رو که حس میکردم از بین میبرد.(با این که نه گربه رو بیشتر از 1 یا 2 بار در ماه میدیدم نه باهاش حرف میزدم . فقط از طریق اینترنت بود که اونو هم گهگاه سعی میکردیم ترکش کنیم که نمیشد و نشد.)

یه بار دیگه داستانهای جدیدتری رو که توی جلسه داستان نویسی خونده بودم و نقد شده بود و تقریبا خوششون اومده بود.دادم به گربه که بخونه....اون بیشتر از چیزی که من فکر میکردم از داستانا خوشش اومد.اون تقریبا همون چیزایی رو گفت که اون به اصطلاح هنرمندا گفته بودند.گربه واقعا قدرت تجزیه تحلیل خیلی  خوبی داره..اینو بی تعارف میگم.

خب.بقیه اش رو قسمت بعد میگم.....بیخود هم عصبانی نشید.و صبر داشته باشید.تازه داره جالب میشه..


 توضیح.اضافی نیست:

1-چرا اولش گفتم :نمی دونم گربه دوست داره بشنوه یا نه.من که همه اش ازش تمجید به عمل اوردم....انقدرم از این لوس بازیا بدم میاد که نگو.......

2- باشه میگم پیشی....زور میگی دیگه.....ولی تو واسه من هیچم پیشی نیستی،گربه ای..آخه منو یاد یه گربه ی خشن میندازی که تو تاریکی چشماش برق میزنه و از نگاش یه ذره میترسی  و  اصلا نمیشه حدس زد الان میخواد چیکار کنه .یه گربه که وقتی زیاد میری طرفش همین طوری آروم نگات میکنه.ولی بعد که کاری به کارش نداشته باشی.یه دفعه ..........تو اینی و من از این خوشم میاد. نه یه پیشی ناز ملوس تنبل خونگی رام.....من.یه گربه وحشی میخوام......

3- پیشی خان بلا برای من گربه خواهی ماند........

+ نوشته شده توسط اوین در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 5:21 PM |

3 2 1......

اینها شمارش معکوس افتتاحیه است که یه کم دیر شروع شد.حتما بازم تقصیر منه که این گنجشک کوچولو این قدر عجوله.خوبه حالا منم این جا یه مقامی دارم ....

البته بگذریم که من رئیسم مثلا (که اونم واسه دل خوشیه خودمه).به هر حال خوب شد فهمیدم که این وب لاگه خودمونی شکر خدا شروع به کار کرد.به قول گفتنی خط تولیدمون راه افتاد.حالا از چپ و راست تولید می کنیم......تولید چی؟خوب معلومه فکرهای نو.عقاید نو.ایده های نو.و البته اگه بشه راه های تازه...خلاصه

اینکه مثل بازارچه های قدیمی ما اینجا همه چیز داریم و صد البته یه گربه و یه گنجشکه نازو دوست داشتنی.وای گفتم گربه.....وای از دست این دختر.خوبه کلی

در این باره با هم حرف زدیم..بابا یکی نیست بگه مگه قرار نشود بگیم پیشی بلا؟؟؟؟؟من فقط دو سه روز دیر امدم..همه جا را پر کرده از گربه.گربه......

آخه چرا ما از کوچک ترین حقوقمون بر خوردارنیستیم؟ ولی به هر حال چه بگیم گربه..یا پیشی بلا فرقی داره..مهم اینکه یه چی بگید دیگه...اگه گنجیشک کوچولومیگه گربه همه گربه صدا بزنید...مخالفی؟؟اگه جرئت داری بش بگومخالفم........

جدا از همه این تعریف و تمجیدها خیلی خوشحالم که یک وبلاگ داریم که می تونیم هر چی که دوست دارم به گنجشکه نازو خوشگلم بگم و خیلی ممنونم....

+ نوشته شده توسط آگرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 9:17 PM |

یکی برگشت بهم گفت .تو اصلا میدونی عشق چیه؟دوری چیه؟ و دوباره تو لاک غمگینش فرو رفت به این معنی که من نمیدونم پس هم صحبت خوبی نیستم.خب.اون هیچی از پیشی نمی دونه.

ولی من چی؟چیزی از غم عشق و دوری میدونم؟

وقتی روز شماری میکنم .دقیقه شماری.ثانیه شماری میکنم......که امروز دیگه میبینمت.و نمیشه.ووقتی  دوباره فردا امیدوار دیدن تو،توی  این شهر شلوغ یا اون دانشگاه مزخرف از خونه میام بیرون....و باز نمیبینمت و دوباره امیدوار...... که فردا......

باید غمگین باشم؟باید غمگین باشم که مطمئنم تا یک ماه دیگه...تا بعد از امتحانا.شاید تا نزدیکای ولنتاین دیگه نمیبینمت.اگه این طوری باشم یعنی دوستت دارم؟

اما من نیستم.من غمگین نیستم.دلتنگ دیدنت هستم.حتی ممکنه اشکمم دربیاد از بس نمیبینمت.اما غمگین نه.....چون بهم یاد ندادی..بهم یاد ندادی که وقتی نیستی یعنی نیستی.....یادم دادی که تو همیشه اینجایی .کنار من.پیش من.همراه من......و من شاگرد خوبی بودم و خوب یاد گرفتم....

من احساست میکنم....بودنت رو حس میکنم.انقدر تو ذهنم باهات درباره همه چی حرف میزنم.انقدراز سر و کولت بالا میرم . و برات شعر میخونم با صدای بلند..ان قدر عصبانیم میکنی و انقدر می خندونیم.انقدر رو زانوهات خوابم میبره،وقتی هنوز انگشتات لای موهامه و لالاییت تموم نشده.....یه شب آروم......

که وقتی تو دانشگاه می بینمت.هیچی یادم نمیاد.انگار هیچی نیست که بگم.همه اش با خودم فکر میکنم،اینو قبلا براش تعریف کردی.اون روز تو پارک....پارکی که فقط یه رویا بوده بود.اینجا وبلاگ آدمای خیالپردازه دیگه(

توی همه  ی روزایی که در ماه شاید 1 بار میدیدمت.اونم در حد چند دقیقه که اونم اندازه چند ثانیه میگذشت.اونم تازه بدون آرامش .با نگرانی مسخره ای به خاطر آدمای اطراف که خوشبختانه درمانش کردم.

یاد نگرفتم که غمگین ندیدنت باشم.وقتی میخواستی بری و میگفتی کاری نداری؟.....یه لحظه سکوت میکردم و می خواستم یه چیزی یادم بیاد که چند ثانیه بیشتر طول بکشه که دیر تر از هم دور بشیم. ولی هیچی نبود.انگار همه چیزو قبلاگفته بودم و بعد حس میکردم نیازی نیست اشکالی نداره اگه بره...اون همیشه اینجاست......

اون روز تو حیاط دانشگاه.درست روبه روی دستشویی پسرا بودیم(خاطره انگیز ترین قسمت ماجرا همینه).تو داشتی کلنجار میرفتی که بفهمی اندازه انگشتر من چه قدره؟(مثل چند روز قبلش تو تاکسی که خیره شده بودی به انگشتای من.بعد من دستمو قایم کردم...و گفتم چیزی شده؟و تو گفتی نه و حواستو پرت کردی که دیگه نپرسم و دیگه نپرسیدم)

اما اون روز گفتی ....وداشتی اصرار میکردی که میخوای یه چیزی برام بخری.و تعجبت از این که من نمی پذیرفتم(گفتی نه به اونایی که پسرا رو تیغ میزنند نه به تو که همه اش میگی نه....نه......(چه قدر این شاخه اون شاخه میپرم.چه قدر ذهنم به هم ریخته است)....بعد از همه ی اینا چند لحظه ساکت شدیم.وقت رفتن بود.گفتم خب، دیگه برو و توزل زده بودی به چشم های من و من هم...بعد گفتی نمیخوام.نمیخوام برم...میخوام همین طوری اینجا وایسم .هنوز آهنگ جمله ات توی ذهنمه......انگار همین الانه .هنوز دارم نفس میکشم ،کلمه کلمه اش رو.....

شاید راست میگفت اون آدمی که ادعا میکرد من چیزی از غم عشق نمی دونم.نه.....مطمئنا راست میگفت.

چون من شادی عشق رو انتخاب کردم.حالا درسته که تو بعضی وقتا منوخیلییییییییییی اذیت میکنی.به هر حال پیشی هاو گنجشک ها که همیشه نمیتونند توصلح وصفا باشند ولی با همه اینا،این احساس عشق به من زندگی بخشیده....زنده بودن نه....زندگی بخشیده...

 

یه گنجشک کوچولوی لوس میشم.....اگه بگم دوستت دارم.؟؟؟
+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 6:22 PM |

چند روز پیش توی تلویزیون دکتر یزدانی(یه پژوهشگر که برخلاف خیلی های دیگه میشه حرفاشو گوش داد.) داشت در مورد انواع عشق حرف میزد.(البته به نظرم نباید میگفت عشق...شاید بهتر بود میگفت احساس...شاید هم من زیادی روی کلمه ها وسواس دارم)

به هر حال شاید دونستنش براتون جالب باشه.

3 ع ۳ عنصرعشق روطبق یه نظریه اینطوری معرفی کرد :

                                                    ۱-شور عشق(که دو نوعه:۱-رومانتیک(احساسی) ۲- اروتیک(جنسی))

                                              ۲ - شناخت و صمیمیت

                                             ۳- تعهد(که میشه همون ازدواج خودمون)

 

    بعد در مورد سرانجام هرکدوم با گذشت زمان گفت.

فکر کنم همتون بتونید اونو حدس بزنید . و اینکه بهترین نوع اونیه که هر سه تا رو با هم داشته باشه.

و ما می خواهیم بهترین نوعش رو داشته باشیم.(البته خب همه می خوان.)

ولی یه مشکل هست،من تعریف دقیقی از شناخت توی ذهنم نیست.یا بهتره بگم تعریف هایی که هست خیلی زیاده.

من با گربه احساس صمیمیت میکنم.خیلی...می دونم بعضی جاها چیزایی که تو ذهنمونه با هم فرق داره،ولی دونستنش باعث نشده احساسم تغییرکنه..بلکه باعث شده بیشتر بهش نزدیک بشم.چون فکر می کنم جاهایی رو که من خیلی اهمیت نمی دم اون با حضورش پر میکنه و برعکس.

میدونین فکر می کنم قرار نیست همه ی رویا ها و هدف ها ی دو تا آدم دقیقا مثل هم باشه.که اصلا اگه این طوری باشه آفرینش یکیشون هیچ سودی نداره چون یک نفر برای انجام اون کارا کافی بوده.(البته به نظر من)

 

بازم به نظر من دو تا آدم باید مکمل همدیگه باشند.تا به بیشترین و پایدارترین حد خوشبختی برسند(تادو تا آدم بعد از سالها زندگی هنوز همدیگه رو مثل همون اول عاشقانه دوست داشته باشند).به شرط اینکه مسائل اساسی و پایه ای مشترکی بینشون باشه.

باز دقیقا مشکل همین جاست که مسائل اساسی چیه؟ معیار انتخاب این مسائل اساسی  چیه؟کی باید بگه؟برای پیدا کردنش رجوع کردن به قلب و ذهن خودمون و احساسی که داریم کافیه؟انقدر این روزا پرداختن به این مسائل زیاد شده وهرکدوم از شبکه های تلویزیونو که باز میکنی دونفر نشستند دارند در موردش حرف می زنند.که اصلا معلوم نیست کی راست میگه کی نمیگه...وانگار این بحث های کارشناسی!! واقعا همه چیزو بدتر کرده. هرکس رسیده یه معیار انداخته تو ذهن مای بیچاره.حالا پیدا کردن اونایی که لازمه شده حکایت پیدا کنید پرتقال فروش را......

احساس من تو رابطه با گربه نسبت به اون اوایل خیلی فرق کرده.خیلی واقعی تر شده.حس می کنم خیلی به چیزایی که تو ذهنم بوده نزدیکتر شده...البته اوج و فرود داشته و برای گربه هم اوجش و هم فرودش بیشتر از من بوده.ولی بعد دوباره این احساس که بهش نیاز دارم.که به من نیاز داره که به همدیگه نیاز داریم.....

شاید همیشه فرصت های دیگه هم بوده جای دیگه ای که به قول گلشیری "بری و درمان بشی و فراموش کنی"

اما تصمیم ما بر تداوم احساسمون بوده و این دور و نزدیک شدنا این تردید ها و سوالا ،بدون این که بدونیم فرصت بهتر و بیشتری بهمون داده.

من می خوام بیشتر در مورد گربه بدونم خیلی بیشتر.و مطمئنم که این دفتر خاطرات میتونه جای مناسبی باشه. و بهمون کمک کنه، هم به من و هم به گربه که در مورد گنجشکش بیشتر بدونه.

زیاد جیک جیک کردم.

خوب باشید...


گربه هنوز نیومدی اینجا روافتتاح کنی؟؟؟  خب قبلا گفته بودم که درس داره.....

+ نوشته شده توسط اوین در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 11:15 AM |

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم ...

 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید .

 

**این شعر منو یاد یه عکس میندازه.یه عکس که واسمون یه جورایی نشونه شده،خاطره شده،رویا شده.... (به همین خاطر دوسش دارم. گربه تو هم دوسش داری ؟ فکر کنم باید قبل از انتخابش ازت میپرسیدم.خب آخه تقصیر خودته که گفتی هرچی من انتخاب کنم قبول داری....)

دوستی ها تون پایدار.......

 

+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 2:39 PM |

سلام به همه

 

اینجا قراره یه دفتر خاطرات دو نفره باشه.قراره اینجا خودمون رو بنویسیم....

دلتنگی هامون رو،بغضامون رو،خنده هامون رو،شادیامون رو،شایدامون رو،سلامامون رو و ...عشقمون رو..

(گربه و گنجشک)

* من اینجا رو افتتاح کردم........گربه کجایی؟  تو هم بیا روبان رو قیچی کن......

 


توضیح اضافی:

1-الان درست اول امتحانای پایان ترمه و من و گربه خیلی وقت نداریم.بعد از این چند هفته تلافی می کنیم.(البته فکر کنم گربه سرش شلوغ تر باشه.من گهگاه میام)

2- اینجا علاوه بر خاطره ها،دستنوشته ها یا مسائل روز،شعر هایی که زمزمه میکنیم و هرچیزی رو که دوست داشته باشیم و همین طور خواننده ها دوست داشته باشند، هم خواهیم نوشت.

3- عنوان وبلاگ مطلع شعری از"محمد علی بهمنی" که من این شعرش روخیلی دوسش دارم ،تو پست بعد حتما می نویسمش.و علت انتخابش رو.

+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 11:42 AM |