تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...

دیر وقت بود. از غروب نگرانی لعنتی افتاده بودم به جونم و دست از سرم برنمیداشت....بعد از ظهری بد جوری دلم گرفته بود. مثل خیلی از وقتایی که نبودنت به همم میریزه....نمی دونم چرا یه دفعه دلنگرانی افتاد به جونم.چند بار on شدم ببینم خبری ازت شده یا نه ولی نبودی.شب خاله اینا اومدن خونه و قصه سوزناک تصادف یه جوونی رو تعریف کردن.....اصلا دست خودم نبود.همه اش فکر میکردم نکنه تو.....این جور نگرانیا همیشه خیلی برام مسخره بود.من قبلا خیلی بیشتر از اینا ازت بیخبر بودم.حالا هم که عاشورا تاسوعا بود و تو هم مثل بقیه.......ولی نه....نمیشد....سر نماز دعاکردم،خیلی.....که چیزی نشده باشه...گریه ام گرفته بود..

.همون موقع آروم شده بودم ولی بعد دوباره....شب سرمو کرده بودم زیر لحاف .به اندازه شب قبل از کنکور نگران بودم...چشمامو بستم دستم رو بردم بیرون لحاف و گوشیم رو از رو پاتختی کنار تخت برداشتم.همون طوری با چشمای بسته اوردمش زیر پتو .میخواستم نوشته باشه new message و از طرف تو باشه.....لبم رو گذاشته بودم  بین دندونام و فشار میدادم .یه دفعه چشمام رو باز کردم.....هیچی نبود...حالا معنی خیلی از حرفا رو میفهمیدم .که مثلا چرا هر وقت منتظری زمان انقدر کند میگذره.....چرا معجزه ای اتفاق نمیافته؟.میدونستم که تو اصلا شماره منو نداشتی .و همچین انتظاری که sms  بزنی. اصلا امکان پذیر نبود.خب معجزه یعنی همین...

فقط میخواستم بدونم که حالت خوبه .الان تو تختت خوابیدی....برام مهم نبود خواب کی رو ببینی.برام مهم نبود که هنوز دوسم داری یا نه.مهم نبود همه اتفاقا همه خاطره هامونو فراموش کردی یا نه.....فقط میخواستم حالت خوب باشه. میخواستم قلبت منظم بزنه حتی اگه توش نباشم.....

صبح با وضعیت بدی از خواب بیدار شدم.پس فردا امتحان داشتم.حالم از  بوی شیر و چایی  به هم میخورد.قلبم نا مرتب میزد....صحنه تصادفی که هیچی ازش نمیدونستم مدام میومد جلوی چشمم و بدتر این که نمیتونستم به کسی بگم....ورزش کردم.سعی کردم به چیزای خوب قکر کنم و طرف کامپیوتر نرم......تا ظهر ۲۰بار چک کردم.نبودی...همه اش این فکر میومد تو ذهنم که  اگه زنگ بزنم خونشون و یه نفر گوشی رو برداره و صدای گریه بیاد چی؟.اگه از بیمارستان زنگ بزنن بگن یه نفر پیدا شده که یه دست نوشته برای شما تو جیبشه.یا .....اصلا به جنبه های منطقی ماجرا فکر نکن.که من شماره خونه شما رو ندارم یا پایین دست نوشته که شماره تلفن نمی نویسن...صبحونه ی  نخورده رو بالا اوردم.  دیگه طاقتم تموم شده بود.هیچ وقت حتی فکر نمیکردم برای خاطر کسی دچار همچین وضعیتی بشم....که یه دفعه یاد اون شماره افتادم ..شاید قبلش هم یادم اومده بود. شاید  مغزم درست کار نمیکرد.یا شاید هم  خواسته بودم به ملاحظه کاریم ادامه بدم.اما دیگه تحملشو نداشتم.فقط به تو فکر میکردم.و نه به هیچ منطقی.....۴، ۵ تا smsپشت سر هم و با خبر شدن از حال تو....و دلایل معمولی و ساده ای که نتونسته بودی ودرس و امتحانا و همون روز امتحان داشتی و ....و یه نفس... یه نفس دوباره...

باور میکنی اگه بگم یکی از بدترین خاطره های امسال یا شاید همه عمرم  اون 20 ساعت بود....هرگز منو بی خبر نذار...

 

*عنوان مطلب  برگرفته از پیام کوتاه ارسال شده توسط پیشی خان

*نبودنت تو  شیرین ترین لحظه ها ،غمگینم میکنه...با این که خیالت همیشه کنارمه

 *غروب داشتیم با مامانم از خیابون میومدیم.بوی نم بارون پیچیده بود ولی هوا هنوز سرد بود.مامانم رو مجبور کردم از یه پیرمردی که التماس میکرد ۵ بسته دستمال کاغذی به درد نخور بخره که عمرا خودم ازشون استفاده کنم.

اینو گفتم محض اطلاع پیشی خان که بدونه من همچین یه ذره  درصد آدم بیچاره کنی خونم بالاست.

بعدا نگی نگفته بودییییییییی. یه دفعه دیدی همه فالای این بچه فالیارا با طوطی و مرغ و عشق و قناریش خریدم.....یا همه آدامسای این بچه آدامسیا.......یا...

خب بابا ببخشید.....چرا عصبی میشی؟؟ اصلا رفتمممممممممم.........

+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 9:34 PM |

میشه خیلی ساده شروع کرد.ساده بیان کرد.ساده حس کرد و ساده دل بست و عاشق شد..واقعا تا حالا چه قدر به این دقت کردید که چه جوری میشه عاشق شد؟یا به کسی دل بست و به چشمانه کسی اعتماد کرد؟و با قلب کسی پیوند خورد..به نظر شما ساده است؟

چرا ما آدم ها این قدر مغروریم؟چرا وقتی کسی ازما می پرسه تا حالا عاشق شدی؟ با غرور میگیم نه....

عشق چیه؟ ما که تا حالا عاشقه هیچکی نشدیم.....مگه الکیه؟و کلی حرفه دیگه...

به نظره من دیگه این تکراری شده که وقتی می پرسن تا حالا به یه نگاه عاشق شدی؟

بگی نه..مگه می شه با یه نگاه عاشق شد؟مگه به این راحتیه؟؟؟ولی همین ما هستیم که می گیم هیچ وقت باور نمیکردم که روزی فقط در یه لحظه فقط با یه نگاه ته دلم خالی شد.انگار یکی با دستاش به قلبم چنگ میزنه..

خدایا من عاشق شدم.....

نمی دونم چرا همش عادت دارم همیشه قبل از حرف هام قبل از اینکه بخوام مطلبی براتون بگم کلی قبلش مقدمه چینی کنم.می دونم حوصله گنجشک کوچولوم هم سر میره....

هیچ وقت روزی را فراموش نمی کنم که رویه پله هایه ساختمانه...... نشسته بودم و منتظره یه اتفاق بودم.به استقباله اتفاقی می رفتم که تمامه زندگیم را تو خودش بگیره..شاید یه تحول......

ولی من میگم یه جرقه بود که یه شعله کوچیک تو وجودم روشن کرد. شعله ای که هر روز با گذشته زمان شعله ورتر می شد و کم کم تمامه وجودم را گرفت....

چرا میگم شعله عشق در وجودم شعله ور شد؟

نمیدونم چرا...ولی اینا احساس می کنم.این روز ها نگاهم دیگه تغیر کرده این روزا چشماش تغییر کرده.تو نگاهش یه چیزی داره فریاد میزنه و تو چشمای من همین فریاد یه جواب داره.هر روز که میگذره هر بار که می بینمش

هر بار که تو چشماش خیره می شم بیشتر عاشقش می شم.بیشتر فریاد نیاز از تو چشمام اونا صدا میزنه...

چشماش را دوست دارم چون من را عاشق میکنه.....

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 10:25 AM |

من به روز 14 فوریه اعتقاد ندارم.....اشتباه برداشت نکنید.اتفاقا دوسش دارم و برگزار کردنشو هم هی به این گربه خان یاد آور میشم.....ولی به یه روز بودنش اعتقاد ندارم.به نظرم میشه به اندازه 365 روز سال بهانه تراشید و جشن گرفت به خاطر دوست داشتن....زیباترین هدیه

                                  

تو این مدت هیچ وقت حس نکردم که باید دنبال یه روز خاص بگردم یا انتظار یه 24 ساعت ناقابل رو تمام سال تحمل کنم....فکر کردن به تو و دیدنت،برام ولنتاینه… همین ....

اون روز رو یادته رو لبه باغچه  جلوی ساختمون مطهری نشسته بودی و من رو به روت وایساده بودم و آفتاب داشت چشمم رو کور میکرد.اون روز برام ولنتاین بود.و .اون روز بعد از ظهر طبقه دوم ساختمون اراکی تو راهرو هیچکس به جز ما نبودو تو داشتی برنامه روزایی که دانشگاهی رو بهم میگفتی…….اون روز تو تابستون اون بلیز شلوار تازه ات ،آرزوهات  و من که یه کم ضد حال شدم.... همه نگرانی هات بعد از حرفای من…..روزی که گفتی کار پیدا کردی...وای که چه ولنتاین شیرینی بود.......اون روز که رفتیم  شهرک دانشگاهی.......روزی که تو بساط اون کتابفروشی خیابونی پرسه زدیم....اون  پیرمرده راننده تاکسی  که درست نمیشنید و منو مجبور کرد کرایه ات رو حساب کنم.......تو عید که  روز عقد خواهری از جلوی  خونمون رد شدی......همین یکشنبه.روز ثبت ناما.(قدم زدن تو حیاط دانشگاه با من!!!!!..وبا تو...(همراهم اومدی تا دفتر مدیر امور فوق برنامه)...وآرامش بودن با تو... همین امروز.......و همین الان که دارم این متنو تایپ میکنم.......سوالای تموم نشدنی من...

و حتی  اون روزی که گفتی دیگه نمی تونی بری سر کار.... یا اون روزی که حس کردم شاید  کس دیگه ای رو به من ترجیح دادی.....اون روز که یه لحظه از دور دیدمت ولی بعد هرچی گشتم نبودی (شاید فقط حس کرده بودم که تویی).روزایی که در حد مرگ از دستت عصبانی بودم....اون موقع که از تو لیست دوستام پاکت کردم. و همه یادداشت ها و نقاشیهات رو........اون روزی که فکر کردی  میخوام فراموشت کنم.....اون روزی که یه لحظه منو از دور دیده  بودی و بعد حس کرده بودی که غیب شدم(شاید فقط حس کرده بودی که  منم).روزی که همه یادداشت هام رو پاک کرده بودی.....شبی که خواب دیدم من تو یه جای تاریکم  و تو بالای پله ها وایساده بودی و منو صدا میکردی.......اون شبی که خواب دیده بودی مردی....و واقعا نگران بودی.و شوخی های من و دعایی که بهت دادم تا هم تو رو آروم کنه که کسی اون بالا مراقبته و هم منو که نگران شده بودم .....و روزی که دیدم او ن دعا هنوز تو جیب پیرهنته....اون روز تو فرهنگسرا که یارو بهمون گیر داد و من داشتم سکته میکردم.....وچند وقت بعدش  تو دانشگاه که خواهری رو دیدیم بعد من خیلی ریلکس تو رو بهش معرفی کردم و به جای این که با تو خدافظی کنم و با اون برم.با اون خدا فظی کردم و با  هم رفتیم  ....(و این دختر پر از جسارت همون دختر ترسوی فرهنگسرا بود...تو با هاش چیکار کردی که این طوری شده؟)...........

همه این روزا و لحظه ها برای من پر از ولنتاینه......تلخ و شیرینش...چون ولنتاین روز دوست داشتنه....و دوست داشتن همیشه راحت و ساده  نیست....گرچه تلخی هاش هم وقتی خاطره میشه شیرینه حتی اون  اتفاقایی که الانم فکر کردن بهشون برام سخته.... همه ی روزها و خاطره های ما پره ازtine valen ...پره از ساعت ها و دقیقه های بد و خوبی  که با هم ساختیم و با هم تجربه کردیم.خاطره هایی که بودنشون آدمو دلگرم میکنه و هرروز که میگذره عزیز تر میشن.

گربه چه قدر این مدت دور ه های مختلفی رو پشت سر گذاشتیم.چه قدر دور شدیم و نزدیکتر برگشتیم.چه قدر بالا و پایین رفتیم...چه قدر با تردید رفتیم و با یقین برگشتیم.....و چه قدر با همه این اتفا قا رشد کردیم.......

 

جواب سوالم رو پیدا کردم که چرا خیلی بیشتر از قبل بهت علاقه دارم؟؟

 

 

قشنگی این ولنتاینه 14 فوریه فقط به یه چیزه.اونم این که همه آدمای دنیا توی این روز به یه چیز فکر کنن...همه به کسی که دوست دارن….همه ی آدمای دنیا…حتی اگه کنار هم نباشن......فکر کن یه هاله ی رنگی قشنگ دور زمین رو میگیره.هاله ای که از عشق ساخته شده......

البته  به شرط این که این ایرانیای عزیز!!!!!!!!! نخوان به بهانه فرهنگ و اصالت هزاران ساله ای که هیچ جا قبولش ندارن.جز این یه جا...به قول خودمون قبرستون کهنه بشکافن و . یه روز جهانی رو در حد یه روز ملی پایین بیارن.......من دوست دارم همون روزی رو با پیشی جشن بگیریم. که پیشی ها و گنجشک های آفریقا و هند و مصر و چین و عراق وروسیه و گینه بیسائو و استرالیا و ...هم همون روز تو جشن دوستی هاشون شادن………..همه مردم دنیا عموما و پیشی خصوصا ولنتاین مبارک…..یادتون نره پنج شنبه هاله رنگی بسازین......

 

از عشق مراقبت کنیم.....

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 9:30 AM |

زخم‌های اعتیاد بر بدن نوزاد ‪۷۵روزه

 

كودك‌ازاری به عنوان یك پدیده تاسف آور در جامعه همچنان ادامه دارد و یك نوزاد ‪۷۵روزه همدانی به داغ اعتیاد پدر گرفتار و راهی بیمارستان شد.

 

به گزارش ایرنا، این نوزاد دختر، توسط پدر معتاد مورد آزار و اذیت قرارگرفت و پس از زخم‌های زیاد بر اثر سوزاندن بدن ، راهی بیمارستان "بعثت" همدان شد.

 

 مادر "مریم" كوچولو اقرار كرد كه شوهر۳۱ ساله‌اش در غیاب وی!!!!! ، سیخ داغ مورد استفاده در پای بساط تریاك‌كشی را وارد پای این دختربچه ‪۷۵روزه كرده است.

 

خبرنگارایرنا نیز كه خود شاهد سوختگی‌ها و زخم‌های بدن این نوزاد بوده است، گزارش داد صورت این نوزاد بی‌گناه بر اثر چسباندن مكرر سیگار روشن ، دچار سوختگی عمیق شده و موهای سرش نیز با دست كنده شده است.

مادر این نوزاد آزاردیده، گفت كه شوهرش دو روز پس از تولد نوزاد نیز قصد كشتن وی را با گذاشتن پا بر روی شكم طفل داشت كه با مقاومت همسایه‌ها روبرو شد!!!!!!.

 چشم های معصوم

 به‌گفته وی، این مرد۳۱ ساله، بارها انگشت شست خود را نیز در حلق نوزاد فرو می‌كرده تا وی را خفه كند.

 

به اقرار این مادر، شوهرش فردی به‌شدت عصبی؟؟؟!!!! است و رفتارهای غیر طبیعی از خود نشان می‌دهد و چندی پیش به علت حادثه رانندگی، دو ماه در حالت كما بسر برده‌است.

 

وی گفت كه شوهرش، همسر دیگری نیز داشته كه به علت رفتارهای غیرطبیعی از وی جدا شده است!!!!!؟؟؟؟.

 

این پرونده در دست بررسی و رسیدگی است.

                                                                                                                          

"غلامرضا رضایی‌فر" معاون دفترآسیب‌دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی اخیرا اعلام كرد ‪۴۰درصد از تماس‌های خط اورژانس اجتماعی - ‪،-۱۲۳گزارش‌های كودك- آزاری است" و براساس آن می‌توان نتیجه گرفت ، "كودك‌آزاری از جمله شایع‌ترین خشونت‌های خانگی است."

همین آمار نشان می‌دهد " دختران با سهمی ‪ ۵۲/۵ درصدی از گزارش‌های كودك آزاری، بیشتر مورد آزار قرار می‌گیرند و پدران بیشترین آزارگران فرزندشان بوده‌اند."

گزارش‌های كودك‌آزاری به سامانه تلفنی سازمان بهزیستی هیج‌نكته امیدوار كننده‌ندارد، زیرا براساس همین آمار " اگر چه بیشترین موارد كودك آزاری در خانواده‌ها "" آزار جسمی "" و نه "" آزار جنسی "" است ، اما همین بچه ها در جامعه نخستین خطری را كه با آن روبرو می‌شوند، آزار جنسی است." یك مسوول سازمان بهزیستی كشورموانع پیش روی برای برخورد با پدیده زشت كودك آزاری را " موانعی متعدد" می‌داند كه ریشه در قوانین ، خرده فرهنگ‌ها و آموزش خانواده‌ها دارد.

.

ماده ‪۱۱۷۹قانون مدنی به والدین " حق تنبیه " كودك خود را می‌دهد ، ولی تاكید می‌كند كه به استناد این حق نمی‌توانند فرزند خود را " خارج از حدود تادیب " تنبیه نمایند.

 

منبع:سایت خبرگزاری ایرنا

 

من هیچی نمیگم فقط قسمت هایی رو که آبیه یه بار دیگه بخونید!!!!!!!

البته دو تا سوالم دارم:1- این دختر کوچولو دنیا رو چه جوری میبینه؟آدما رو؟و خدا رو؟

2- چرا یه زن(یه مادر اگه بشه گفت مادر) با آگاهی از رفتار یه مرد باهاش ازدواج میکنه.بچه دار میشه.و حتی بچه اش رو پیش اون تنها میذاره؟و همسایه ها باید بچه اش رو نجات بدهند؟؟

در مورد مردی که اصلا پدر نیست و اصلا مرد نیست(نمی خوام زود قضاوت کنم،ولی حق بدید دیگه.....هر قدر هم که دست خودش نبوده یا لابد روانیه دیگه و بیماره....اما پذیرفتنی نیست خداییش) هیچ سوالی ندارم.....

 

اضافه شده در ۶ بعد از ظهر همان روز:

اینجا یه موج دیگه از برف(باید موج ۱۰-۱۵ هم باشه)شروع شده.از اون غروبایی که آسمون سرخه ...و دوست داشتنی.....انقدر مثل من غر نزنید که چرا دیگه این زمستون تموم نمیشه و چقدر سرده و....

به جاش میدونید من دوست دارم الان به چی فکر کنم؟به این که میگن وقتی بارون یا برف میاد درهای آسمون بازه.میخوام بدون هیچ دلیل و سوالی باورش کنم.چشمام و ببندم و از ته قلبم آرزو کنم...

شما هم بیایید.آرزوهای دسته جمعی زودتر برآورده میشه.......چی دوست دارید؟

 

+ نوشته شده توسط اوین در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 9:30 AM |

این که یه آدم به خاطر کسی که دوست داره یه لباس خوب میپوشه یا لباسی رو میپوشه که اون دوست داره.مثلا دوش میگیره. ریشش رو میزنه(خانم ها ریش ندارن...میدونید که!!!..)همه این کارا همون کارایی هستند که هر روز انجام میداده ولی اون روز چیزی که تو ذهنشه و انگیزه ای که داره.....به اون کارای تکراری روزمره یه معنی دیگه میده.و همین کارای کوچیک میشه دلیل پایداری یه عشق بزرگ...جدی میگمااا

پیشی…. منم دوست دارم اون طوری باشم که تو دوست داری.ولی فقط گاهی وقتاعلت  اصرارت رو در مورد یه موضوع یا شاید کنجکاویتو نمیفهمم.  خب شاید به این خاطره که ازت زیادی انتظار دارم.انقدر خوب بودی که باعث شدی من انتظاراتم ازت زیاد بشه....شایدم بهتره قبلش یه کم مقدمه چینی کنی(برعکس کاری که من باید انجام بدم.....تو دوست داری فقط اصل موضوعو بشنوی.خودت میدونستی؟البته بعضی وقتا به روی خودت نمیاری.)

.به هر حال از نظر من توکاملا اجازه داری نظرتو بگی و من تا جایی که با چیزایی که خودم میخوام مغایر نباشه...چشم.انجام میدم.....یادت رفته اون روز تو اون سرما من هنوز ژاکت سبزمو پوشیده بودم چون میدونستم تو خوشت میاد.....چه قدر خوبم من آخه.


 

اینو حتما بخونید.

باحال بود.من که خوشم اومد.البته تجربه نداشتمااااا..ولی احتمالا درسته چون کلا مردادی ها همیشه دوست دارند تشویق بشن .حتی اگه کارشون درست نباشه....در مورد اون کارای شیطانی هم خب راستش..خوشم میاد.....

گربه رو هم نمیدونم...ااااا شک دارید مگه به ما؟؟؟

ولی اونم باید درست باشه.چون کلا آدم غافلگیر کننده ایه .همینه که .....(سانسوررر..خب خصوصیه در گوش خودش میگم)

* اینجا دقیقا مثل هوای این عکسه داره برف میاد.آیا دو نفر در کوچه یکدیگر را خواهند بوسید؟(جمله آخر دزدیه..ولی نمیدونم مال کیه...با با صداقت)

 

خدا جونم هوای من و پیشی و عشقمونو داشته باش......دوستت داریم.

 

+ نوشته شده توسط اوین در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 9:16 PM |

بعضی وقت ها فکرمی کنم که آدم ها هر کاری که انجام میدن اگه درست یا غلط باشه کاملا آگاهانه واز روی یه منطق عقلانیه.ولی خوب کم واسه خودم اتفاقی افتاده که واقعا خودم قصد انجامشون را نداشتم ولی اتفاق افتاده.

نظرتون چیه؟نمی دونی چه احساسیه وقتی تمام طول روز را به یه چیزی فکر می کنی یا به یه اتفاقی که دوست داری بیوفته ولی وقتی اون اتفاق می افته واقعا نمی دونی باید چه کار کنی..تمام برنامه های ذهنت یه هو پاک میشه.اوتجاست که اتفاقاته نا خواسته به وقوع می پیونده.

اگه بدونی چه قدر در طول روز به این فکر می کنم که بتونم یه بار دیگه گنجشکه نازم را ببینم.باش حرف بزنم.ولی وقتی میبینمش همه چیز یادم میره نمی دونم باید چی بگم.

خوب تقصیره من چیه وقتی می بینمش بی دلیل خندم می گیره.واقعا این تقصیره منه ؟که اونم با دیدن خنده های من حرصش میگیره و می خواد با دستاش منو خفه کنه؟من واقعا نمی تونم اون موقع جلو خندم را بگیرم.چون یه خوشحالیه بزرگ با یه هیجانه فوق العاده را در خودم حس میکنم.ولی می دونم این کار من باعث عصبی شدن

گنجشک میشه .خوب اگه بخوام با منطق خانم ها بسنجم که همه مشکلات دنیا.همه گرفتاری ها و عامل همه خرابی ها مرد ها هستن.منم اینجا مقصرم.خودم می دونم که نباید ناراحتش کنم ولی واقعا سخته بتونم خودم را کاملا با خواسته هاش تطبیق بدم.ولی دوست دارم اون طوری باشم که دوست داره(دلیلش را قبلا گفتم)

می خوام رفتارم.ظاهرم. همه مطابق خواسته اون باشه(می بینی خداییش چه قدر انعطاف پذیرو با احساسم)

ولی کاش منم این اجازه را داشتم یه ذره در موردش نظر بدم.......

اگه فقط یه حرفه کوچیک در در مورد ظاهرش بگم وای ی ی ی ی کلم را میکنه؟؟؟؟؟

ولی خداییش من هیچ وقت تو رفتارش یاظاهرش حتا یه کوچولو اشکال هم ندیدم...واقعا بی نظیره...

نمی دونی چه قدر دوست دارم بگم  الهی قوربونه گنجشک کوچولویه نازم خوشگل و دوست داشتنیم برم......
+ نوشته شده توسط آگرین در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 6:3 PM |