این روزها چه قدر از آرزوهایتان گفتید.با بازی یا غیر بازی....من هم هوس کردم.می گن وقتی چیزی رو روی کاغذ بنویسی زودتر بر آورده میشه من هم می خواستم بنویسم. از چیزهایی که دوست دارم .دوست دارم نه آرزوهام.
این که
چه قدر دوست دارم مثل سال 84 بنویسم.داستانی بهتر خیلی بهتر از"ایستگاه آخر" یا "آخر دیوار"یا تخته سفید.که این همه دوستشان دارم.
فقط برای گربه این اسمها معنی دارد.عید پارسال خواندشان..........
چه قدر دوست دارم به یک سفر دور بروم.اگر بگویم با گربه که دیگر نمیشود دوست دارم.می شود آرزو.پس نمیگویم....دوست دارم بروم به سفری دور.شمال ایران.یا قسمت هایی از ترکیه.که عکس هایشان را دیدم. با یک دوربین لوبیتل .قدیمی.همان که هنوز ته ته های کمد دارد خاک میخورد.با فیلم های فقط سیاه و سفید.نمی گویم از گربه عکس بگیرم یا او از من یا دوتایی..آخر باز میشود آرزو......
چه قدر دوست دارم کایت سواری کنم.بلد نیستم دنبالش هم نرفته ام اما هنوز به اندازه برادران.......چی بود اسمشان؟؟همانها که هواپیما را اختراع کردند. شوق پرواز دارم.البته در هوای باز از روی کوه.از روی درخت.مثل گنجشک ها......که از دست گربه ها پرواز میکنند.شاید هم این شاخه آن شاخه می پرند تا گربه دنبالشان برود.می دانم نباید این طوری بگویم باز میشود آرزو......
چه قدر دوست دارم شعر حفظ باشم.خیلی بیشتر از الان.پر از شعر های جدید و قدیمی..شاملو که جای
خود.شعرهای محمد کاظم کاظمی را هم دوست دارم. محمد علی بهمنی.شمس لنگرودی.ایرج جنتی و.....خیلی های دیگر.
چه قدر دوست دارم یک کلبه داشتیم.توی جنگل .میدانم میشود آرزو ولی میخواهم بگویم.........مثل اون زن و شوهره تو فیلم باغ های کندلوس...که تو جنگلای کندلوس زندگی میکردند...
چه قدر طبقه پنجم مجتمع پارسا را دوست دارم.مخصوصا از روزی که درباره اش حرف زدیم.دیشب دبدم چراغش روشن شده بود.مثل کسی که بی اجازه رفته اند توی اتاقش یا سر کمدش بهم برخورد.شبیه داد زدن گفتم همه طبقه هاش خالیه فقط باید همون واحدش پر میشد؟؟؟؟بابا گفت:طبقه آخر ارزونه.زیاد مشتری نداره.....شاید تمیز نگهش دارند.یا شاید جای بهتری پیداکنیم و بلند تری.....
و من نه این یکی ما.....و ما چه قدر طبقه آخر دوست داریم.چه قدر بی سلیقه اند این مردم.از حکایت انتخاباتشان معلوم است سلیقه شان.............
چه قدر دوست دارم فردا که بیدار شدم ببینم میگویند هر کس آزاد که هر طور که اعتقاد دارد رفتار کند یا لباس بپوشد.خب اولش سخت است بی شک .ولی بعد میشدیم جایی تقریبا شبیه لبنان.نه خیلی بهتر دلم میخواهد.که میشد راحت فهمید مرام و مسلک هرکس چیست.نه این که در سوراخ ها و خرابه ها و خانه همسایه به دنبال شخصیت آدمها گشت که پشت اجبار ها پنهان شده.....اگر ایمانی بود از سر عشق باشد نه از ترس باتوم........
از لحظه سال تحویل می ترسم .از لحظه ای که یا مقلب القلوب می خوانند.از سکوت و انتظارش.از لحظه بعدش که انگار همه چی تمام میشود.....
چه قدر دوست داشتم کنارم باشی. و دستهایم را بگیری توی دست های قویت.و نگذاریم هیچ وقت هیچی تمام شود.
چه قدر چیز های دیگری هست که دوست دارم و چه قدر آرزوهایی که وقت نمیشود و حوصله ام نمیاید تایپ کنم..این همه را ...
خودش که میداند......تازه آرزوهای تو را هم که برآورده کند.تمام آرزوها ی من هم بی دردسر برآورده شده اند........
چه خوب بود اگر هر دو تا آدمی یکی میشدند.و این شکلی خدا می خواست فقط آرزوی نصف آدمها را برآورده کند.دیگر این همه دردسر نداشت و من مجبور نبودم دلم این همه برایش بسوزد که چه قدر از دست این اشرف ها به تنگ آمده ..شاید آن موقع وقت میکردبه ماهی های حوض هم سر بزند.....
چه قدردوست دارم گرافیک یاد بگیرم.این روزها بازار داغی دارد.چه قدر دوست دارم پروژه ام را زودتر شروع کنم.
چه قدر دوست دارم اگر مردم.خب من نمیخواهم بمیرم ولی مرگ که اجازه حالیش نمیشود می آید بی هوا و میبردت.یک جای خیلی بهتر .فقط باز میماند دلتنگی دوری گربه مثل همینجا فقط آنجا بی انصافی است اگر منتظرش باشم .بی انصافی است؟؟؟......همین آیسان خودمان دومین همکلاسی ای که در دوران گند دانشجویی همین یک ماه پیش از دست دادم....فقط دوست دارم اگر آمد با مرگ مغزی بیاید. قلبم زنده بماند.در بدن دیگری.حیف است قلب به این خوبی..ولی مغزم بمیرد بهترررررر.
چه قدر ذهنم به هم ریخته است.چه قدر حرف مانده روی دلم.غمباد شدند این طفلک ها .این روزها همه درگیر خرید عیدند کسی وقت درد دل شنیدن ندارد که.....
و از همه مهم تر.......چه قدر دوستت دارم..........
**زبان نوشته یک دست نیست.زاویه دید ها نادرست است..ادبیات ندارد در یک کلام.این را خودم میدانم.ایراد را به چیزهای دیگر بگیرید.
**در ضمن برایم آرزو با چیزی که دوست دارم فرق داشت ولی اینجا انگار مرزهاشان شکست .....
**بهارتان شاد.

