دیروز برای انجام یه سری کارای مربوط به انجمن باید می رفتم بهزیستی،از محیط اونجا خوشم نمیاد.مثل محیط بیمارستان.دلگیر و تاریکه .بوی نم و کهنگی و موندگی میاد. همهش فکر میکنم یه ویروسی اونجاست.مدام بوی خاصی تو دماغم میپیچه که حالمو به هم میزنه و می خوام زودتر بزنم بیرون.اون روز باید میرفتم پیش خانم فلانی.همین که پیچیدم تو راهرو و چشمم به اون سطل آشغالی کثیف افتاد وماجرای شب عید که گفتن یه بچه رو گذاشته بودن توش و در رفته بودن.حال سگیم باز داشت میومد سراغم.......سریع رفتم تو اتاق.تعارف کردن که بشینم.یه زن چادری که فقط نصف صورتش معلوم بود پشت میز نشسته بود و مدام سعی میکرد چادرش رو طوری روی صورتش بکشه که اصلا معلوم نباشه.فقط هق هق آرومش رو میشنیدم....وقتی از جلوم رد شد.یه لحظه صورتش رو دیدم .خیلی عادی و معمولی بود وفقط یکم شکسته شده بود.با خودم فکر کردم از اونایی نیست که مشکل حادی داشته باشن...........
وقتی رفت.همون خانم فلانی گفت چیه؟خیلی رفتی تو فکر...این جور آدما زیادن.خیلی زیاد...گفتم اشکالی نداره بپرسم مشکلش چیه؟
گفت محرمانه است.ولی تو محرمی دیگه......و گفت.......و گفت که چند سال پیش وقتی داشته از روستاشون می اومده شهربرای فروختن طلاهاش و جور کردن قرض شوهرش....گویا راننده تاکسی میفهمه که طلا همراشه و(و بوی طلا و زن تنها ) ......به بیراهه میزنه پول وطلاهایی که باهاش بوده رو میدزده و......وبهش تجاوز میکنه.(حتی نوشتنش چه قدر دردناکه.....)
بعد از اون اتفاق (منو معاف کنید ازفکر کردن به این که چطور ماجرا رو توضیح داده یا چه اتفاقای دیگه ای افتاده..........)
شوهرش طلاقش میده(به همین راحتی نوشتنش...)......و اونم بدون هیچ موافقتی از همه حق و حقوقش میگذره و میره.......چون خودش رو مقصر میدونسته...حتی پسرش تحت تاثیر حرفای پدره تنهاش میذاره....توی روستای خودشون که نمی تونسته بمونه .یا باید خود کشی میکرده یا فرار و با این که خیلی ضعیف و بی پناه بوده ولی شاید فکر میکنه باید بجنگه و ادامه بده.(زندگی با جنگ...تا کی؟؟)......به شهر میاد.زنی که نه سواد داره.نه گرگه .نه لاشخوره.نه کسی رو داره نه جایی رو بلده......و معلوم نبود تا امروز چند بار گدایی کرده چند بار تا مرز دزدی رفته و برگشته........چند بار دوباره گرگ دیده ....
و دیروز پشت میز یکی از اتاق های بهزیستی نشسته بود مقابل زنی که ان قدر از این حرفها شنیده که سر شده...اشک میریخت و التماس میکرد،غرورش را له میکرد که فقط اجازه بدهند کلفت مردم باشد.کلفت مردم.....زنی که تا مدتی پیش خانم خانه خودش بوده..و شاید هرز چندگاهی احساس میکرده خوشبخت ترین زن دنیاست . و مردی کنارش است که ارزشش را دارد برای دادن قرض اوهمه دارایی ات را بفروشی و به راهی بروی که تمام زندگیت را از دست بدهی.به خاطر مردی که حالا شوهر زن دیگری است که شاید او هم قدر این یکی احساس خوشبختی کند تا روزی که موعد دادن وام برسد...............
دیروز یادم داد که شهید ها فقط آنهایی که جنگ میکنند و میمیرند نیستند........دیروز زنی را نشانم داد که برایم یک شهید بود.مقدس تر از یک شهید............
بعدا نوشت: هکتور حرفی زده که ممکنه حرف خیلی ها باشه .این که اینجا زنهاش خودشون رو انکار میکنن ، زنهاش هیچ دلیلی برای زن بودن نمیبینن ، اون رو ننگ میدونن ، ازش خجالت میکشن و بعضا حتی به خاطر زن بودن میجنگن بدون اینکه بدونن زن بودن چی هست.
آره.راست میگه.اصلا نمی خوام انکار کنم....زنهایی هستند که این طورین...نمی دونن یعنی چی زن بودن و خیلی وقتها آرزو می کنن کاش پسر بودن.ولی خیلی از همین زنهای نادانسته کارهایی رو می کنن که مردهای دانسته نمی تونن به انجام دادنش حتی فکر کنند.
به نظر من اینجا جاییه که مردها خیلی کمتر از زنها خودشونو میشناسن...مردهایی خودشونو انکار نمی کنند چون به خودشون اجازه میدن برن تو خیابونو هر غلطی که می خوان بکنند.چون راننده این مثل همین که این زن باهاش برخورد کرد.چون یکین مثل شوهر یا پسر این زن..یعنی از مرد بودنشون خجالت نمی کشن!!!!!!!اینو ننگ نمی دونن..ننگ نمی دونن مرد بودنی رو که وقتی یه کشوری به مرزهای کشورشون بد نگاه میکنه .همه رگای غیرتشون میزنه بیرون و اسلحه بر دوش میرن و میجنگن و کشورشون رو آزاد!!! میکنن.و اسم خودشونو میذارن مرد.ولی وقتی پای کسی درمیونه که همه زندگیش رو داره با اون تقسیم میکنه.به جای وایسادن و جنگیدن از حرف مردهای هم جنس خودشون می ترسند و کنار میکشند و تهمت می زنند و فاتحه غیرت و مردونگی را میخونند .....از ترس ریختن آبرو!!!!! اینها همان مردهایی هستن که لازم نمی دونند مثل ما زنها برای اثبات مردونگی شان بجنگند و همین طوری هم معلوم است که مردند......همین طوری هم می دونند مرد بودن یعنی چی؟؟خیلی خوب میدونن تو جبهه مقابل خیلی ها برای اثبات زنانگی شون دارن می جنگن...برای سیر کردن شکم بچه ای که پدرش معتاده...برای پیشرفت کردن بچه ای که پدرش هرشب تو یه زندانه.برای سر به راه بارآوردن بچه ای که پدرش هرروز دنبال یه زنه...
گربه،هکتور و همه مردهایی که شاید این نوشته را بخوانید .همیشه اینو یادتون بمونه که خیلی از زنها توی تاریخ به خاطر پاک کردن گندهایی که مردها زدند و اشتباهاتی که مردها کردند قربانی شدند تا مردها فکر کنند هنوز هم جنس برترند.تا از مرد بودنشان راضی باشند.تا زحمت جنگیدن نکشند.......
من هیچ وقت از زن بودن ناراضی نبودم.همیشه بهش افتخار کردم.همیشه.دوست دارم دختر بودنو.......و حالا اگه کامپیوتر خوندم و شدم مهندس سخت افزار.ولی همه دغدغم شده این که برم تو بهزیستی و به دخترها و زن ها یاد آوری کنم که زنن.به خاطر اینه که خیلی وقتها از این که شما مردا یه کم فقط یه کم بشینید و به بعضی چیزا فکر کنید،نا امید شدم..نا امیدم کردید.
لازم نیست هممون بشینیم و بحث های چرند فمینیستی و فمینیسمی راه بندازیم که عمل هم نمیشه...کافیه گاهی به این فکر کنیم زنی که نصف صورتش معلوم بود به خاطر زن بودنش خجالت نمیکشید...ننگ نداشت...زن بودنو انکار نمی کرد و دقیقا می دونست زن بودن یعنی چی........دلیلش اینه که اون خودشو قربانی میکنه....قربانی خجالتی که مردها باید بکشند.ننگی که مال مردهاست......و بی دلیلی زندگی مردها.....اشتباه میکنه که قربانی میشه(ولی اشتباه نمی کنه که میجنگه).....و من همه سعیمو می کنم که حتی اگه شده به یک زن یاد بدم به جای قربانی شدن فریاد بزنه..........
+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:18 PM |