تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...
نمی دانم چرا ان قدر دیر اینجا را پیدا کرده ام........خیلی دیر.......جایی که رسیدن بهش آرزوی من هم هست.
یک بچه لوس و ننر که آرزو دارد توی یک روستا معلم باشد.
چگونه به آرزویت رسیدی معلم مشهور تازه یافته...........

بعدا نوشت: چرا این روزها که خالم آن طور که می خواهم نیست.هرجا آمدم و به هرکدامتان سر زدم.حالتان آن طور که می خواهید نبود.زده اید گاراژ و هیچ به فکر آدم نیستید که خب یکی حالش خوب بماند حداقل که به بقیه روحیه بدهد......آهنگ این وبلاگی که الان جلومه هیچ می دانید دارد چه می خواند آیا؟؟؟؟..........خنجر برام بیارید........

به جان گربه عزیزمان قسم که ان قدر هم حالم بد نیست.ای بابا دست از سرم بردارید..من می خواهم معلم شوم.........

معلم و شاگردهایش.....


 

و یک لینک دیگر: نوشته ای کوتاه از جوجوی بوسه های خرامان
 
+ نوشته شده توسط اوین در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:13 PM |

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم ،

 

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

 

تو توانایی بخشش داری

 

دستهای تو توانایی آن را دارد ،

 

- که مرا

 

زندگانی بخشد

 

چشم های تو به من می بخشد

 

شورِ عشق و مستی

 

و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،

 

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .

 

 ***************************************

 

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنها تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

 ****************************

  من ندانم که کی ام من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم.....

******************

پ.ن:می دانید دیگر همه شعر ها از حمید مصدق است.یکی از شعرای دوست داشتنی من

پ.ن:چون می خواستم ارادتم را ثابت کنم.فکر کردم باید چند تا شعر بگذارم.

پ.ن:دلم برای گربه تنگ شده.از شنبه ندیده امش.و نمی دانم تا کی!!!!!

پ.ن:هنوز ترسیدن هام خوب نشده.

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 5:23 PM |
تا حالا شده از این که کسی را دوست داری بترسی؟
تا حالا شده از این که کسی بهت بگوید دوستت دارد بترسی؟
تا حالا شده از این که حس کنی کسی امروز بیشتر از دیروز دوستت دارد بترسی ؟
تا حالا شده از این که کسی همان طور که می خواهی دارد باهات رفتار میکند و دارد همه سعیش را می کند که تو خوشحال باشی بترسی؟
تا حالا شده از آدمی که خیلی دوستش داری بترسی؟
تا حالا شده از این که کسی دارد آدم حسابت می کند بترسی؟
تا حالا شده از خودت بترسی؟
تا حالا شده از خود خودت بترسی؟
تا حالا شده یه دفعه قلبت مثل وقتی زیر پات خالی میشود.گوروپ بیفته پایین.....

پ.ن: من این روزها ترسیده ام......بدجور
پ.ن:وقتی تنها پناهگاه امن آدم همان چیزی است که میترساندت.چه باید کرد.....
پ.ن:به قول بهار همگی قاطیده ایم گویا این روزها..........
پ.ن:عکس با ربط پیدا نکردم.بی ربط ترین عکس ممکن را گذاشتم......همین جوری دور هم خوش باشیم.
پ.ن: زیر عکس نوشته بود i love pizza .....آیا پیتزا دوست داشتن هم ممکن است ترسناک شود گاهی؟؟
پ.ن:آیا من دیوانه شده ام؟
پ.ن: میرا را با ترجمه لیلی گلستان بخوانید ...خواندیم خوشمان آمد.لیلی را با پدر و برادرش دوست داریم....


 
+ نوشته شده توسط اوین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:0 PM |

 

 

از طرف رز عزیز دعوت به یک بازی شدیم...البته به یک بازی دیگه دعوت شدیم.ولی دلمون خواست تو این یکی شرکت کنیم.......این که چه کسانی توی زندگیتون تاثیر گذار بودند...البته من فقط آدمها را نگفتم.هر چیز تاثیر گذار را گفتم....

رسم بازی را کمی به هم زدیم.تاخیر هم داریم.

''گربه بازی را انداخته گردن من...به نظرش عجیب و جالبه ولی چیز زیادی توی ذهنش نیست.یه نوشته به من داده .کلا هم خوشبختانه خیلی تاثیر پذیر نیست بر عکس من.....اول معلم کلاس اولش است که خیلی توی ذهنش مانده اسمش خانم هدهدی است.با این اسم توی ذهن هرکس دیگری هم می ماند.....پسر خاله اش.(البته پسرخاله مادرش).که برای دانشگاه تشویقش کرده و کلا برایش دوست خوبی است....دایی ش که به نظرم نقشش توی زندگی گربه بیشتر از این چیزی است که خودش نوشته.چون دو سال اول دانشگاه رو با اون زندگی کرده...

سومی خودم بودم:شاید تاثیر آدمها توی زندگیم کم بوده ولی بزرگترین تاثیر تو زندگیم که همیشه احساسش میکنم.حضور یه نفر در زندگیمه....کسی که با حضورش اتاق دلم را نقاشی کرده........وبهم فهموند که گربه ها هم عاشق می شوند.....

به نظر گربه یه قسمت از یه فیلم یا یه پاراگراف توی روزنامه هم ممکنه تاثیر طولانی مدت و باور نکردنی توی زندگی آدم بذاره....

"خلاصه ای از نوشته گربه"

 

و اما من:

1-سمفونی مردگان: کتابی از عباس معروفی که هفت بار و نصفی خوانده امش.هنوز هم با آخرش یکمی مشکل دارم البته... ولی بدجور روی من تاثیر گذاشت.تا مدتها و حتی تا الان و فکر می کنم ادامه خواهد داشت.با آیدین و آیدا و سورمه حرف زدم.خندیدم.گریه کردم عاشق شدم...دیوانه شدم.سوختم و مردم...باور نمی کنید؟؟؟.......آیدین در دنیای خودش تنها بود...سورمه و آیدا هم در دنیای خودشان تنها بودند....و حتی اورهان هم....(خیلی کتابها و نویسنده های دیگری هم بودند که روم تاثیر گذاشتند ولی این تاثیرش فرق داشت....)

2- آهنگ :hey you  از pink floyd ........اولین آهنگی بود که از روی اینترنت دانلود کردم.با شنیدنش نگاهم نسبت به موسیقی عوض شد.خیلی عوض شد.نه وقتی شنیدم هیچ طلاعی از این نوع موسیقی ها داشتم نه الان اطلاعاتم زیاد شده.ولی شنیدن این آهنگ مثل پیدا کردن یه راه جدید بود بین شیار های مغزم . امیدوار شدن به این که چیزهایی توی دنیا هستند هنوز که بتونن ذهنیاتمو برآورده کنند.یک جور امیدواری کاذب و شیرین .شاید بعد از هی یو آهنگ های قشنگ تری حتی شنیده باشم.ولی همیشه اونی که اول میاد یه جور دیگه است حداقل برای من........هی یو در دنیای خودش تنهاست.

3- مجید صنایی:(یا ثنایی یا سنایی) البته فکر کنم همون صنایی درسته ...استادی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم........یاد گرفتم بیشتر اون آدمایی که فکر میکنند هنرمندن اشتباه فکر می کنن.یاد گرفتم همیشه سعی کنم خودمو بیشتر از بقیه بشناسم.چون خیلی از کاستی ها مال منه نه بقیه...یاد گرفتم خودم باشم حتی اگه به نفعم نیست.یاد گرفتم چیزی رو که میخوام بنویسم ،بنویسم.هیچی رو حذف نکنم.چون بقیه این کارو خیلی خوب برام انجام میدن.معتقد بود خیلی قشنگ داستان می خونم وتنها کسی بودم که توی کلاساش تشویقم میکرد و بهم قول داده بود داستانامو به چند تا مجله معتبر معرفی کنه(بنده خدا بهم امیدوار بود).....این مردی که میگم انقدر برام مهمه .تنها کسیه که به عنوان استاد تو زندگی قبولش دارم.پدر و مادرم خیلی ناراحت بودن از این که من به استادی این همه ارادت پیدا کردم که از نظر اونا یه مرد معتاد بود در شرف سومین ازدواج و چند سالی هم زندانی(البته سیاسی).و مدام سعی می کردن نذارن من برم این کلاسا رو......خلا صه این که کلاس های استاد  ما را تعطیل کردند.هم فرهنگسرا هم حوزه هنری.او هم رفت پی غم نان تا شاید این یکی به خاطر بی پولی و درآمد ناکافی حداقل نگذارد برود......راستی مجید صنایی خیلی سعی کرد داستان نوشتن را خوب یادمان دهد .اما خیلی شاگرد حواس پرت و بازیگوشی بودم.....از یاد برده ام..بدجور.....ولی تاثیر حرفاش و موجی که مارو باهاش آشنا کرد.هنوز و تا همیشه گوشه ذهنم باقی می مونه..استاد توی دنیای خودش تنها بود.

4- همسایه بغلی مان:یه پیرزن تنها.هیچ وقت ندیده ام از دست کسی ، از دست درد کمر یا پا یا حتی از دست روزگار شکایت کند برعکس همه آدم پیرها یی که دیده ام.یک جور امیدواری معصومانه ای توی چشم هاش هست.شوهرش چند سال پیش مرد.خانه اش مثل خانه ما قدیمی است.البته هیچ تغییری هم نداده اند.و همان طور مثل ۲۰-۳۰سال پیش مانده...خیلی کوچک است.هم خانه اش هم خودش.لاغر و نحیف.ان قدر که هر لحظه فکر میکنی اگه یه کم دیگه دهنشو باز کنه استخونای صورتش خورد میشه میریزه زمین.اون پسر بچه هایی رو که در خونه اش گل کوچیک بازی میکنن و احتمالا روزی 7-8 بار توپ رو به دروپنجره می کوبند دعوا نمی کنه، برعکس تشویقشون هم میکنه.اون هیچ چیز خاصی نداره . مثل این مادربزرگای توی فیلما خوشگل و تپلو نیست.ولی همه دوستش دارن.اون خیلی معمولیه و خیلی فوق العاده.هیچ وقت ندیدم شکایت کنه و همیشه یه جورایی شاده.شاید شکایتاشو جای دیگه ای میبره......اون توی دنیای خودش تنهاست........

5- گربه: از همه ی این بالایی ها تاثیر گذارتر ......فکر کنم همین کافی باشه.....ولی دلم می خواد بیشتر بگم. گربه تنها کسیه که به معنای love دوستش دارم.تنها کس.....و این یعنی نهایت تاثیر گذاری و تاثیر پذیری....این یعنی حتی گاهی وقتها که دارم توی خیابون راه میرم .یه دفعه می گم اا چه قدر شبیه گربه دارم راه میرم.یا حرف زدن.

گربه یادم داد نقش بازی نکنم حتی اگه عزیزترین آدم دنیا از دستم ناراحت میشه،باز هم برایش واقعی باشم.بدون نقاب.....یادم داد که برای دیدن هنر فقط یک دریچه وجود نداره.خیلی از چیزها هستند که هنرند....یکیش زندگی(یادته گربه؟؟اینو)....گربه یه جور معمولی و سادگی داره که برای من بی نظیر شده ....یادم داد که مشکلاتم رو حداقل تا جایی که میتونم و میشه رو دوش بقیه نندازم.....گربه توی دنیای خودش تنها است.گرچه با بودن من دیگه خیلی از اون تنهایی ها وجود نداره.و من هم نمیذارم که احساس تنهایی کنه.ولی یه جور تنهایی هست که قرار نیست کسی از آدم بگیردش.حتی کسی که عاشقشی.....گربه توی دنیای مردونه و عجیبش تنهاست و من این تنهایی رو دوست دارم و بهش احترام میذارم.....


 

البته تازگی فیلم "lake the house" هم انگار روم تاثیر گذاشته......

 

*دعوت میکنیم از بهار و نگار و یه دیوونه و مهسا و هکتور و بیسکوییت خاصا و بقیه عاما در بازی شرکت کنند.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:11 AM |

دیروز برای انجام یه سری کارای مربوط به انجمن باید می رفتم بهزیستی،از محیط اونجا خوشم نمیاد.مثل محیط بیمارستان.دلگیر و تاریکه .بوی نم و کهنگی و موندگی میاد. همهش فکر میکنم یه ویروسی اونجاست.مدام بوی خاصی تو دماغم میپیچه که حالمو به هم میزنه و می خوام زودتر بزنم بیرون.اون روز باید میرفتم پیش خانم فلانی.همین که پیچیدم تو راهرو و چشمم به اون سطل آشغالی کثیف افتاد وماجرای شب عید که گفتن یه بچه رو گذاشته بودن توش و در رفته بودن.حال سگیم باز داشت میومد سراغم.......سریع رفتم تو اتاق.تعارف کردن که بشینم.یه زن چادری که فقط نصف صورتش معلوم بود پشت میز نشسته بود و مدام سعی میکرد چادرش رو طوری روی صورتش بکشه که اصلا معلوم نباشه.فقط هق هق آرومش رو میشنیدم....وقتی از جلوم رد شد.یه لحظه صورتش رو دیدم .خیلی عادی و معمولی بود وفقط یکم شکسته شده بود.با خودم فکر کردم از اونایی نیست که مشکل حادی داشته باشن...........

وقتی رفت.همون خانم فلانی گفت چیه؟خیلی رفتی تو فکر...این جور آدما زیادن.خیلی زیاد...گفتم اشکالی نداره بپرسم مشکلش چیه؟

گفت محرمانه است.ولی تو محرمی دیگه......و گفت.......و گفت که چند سال پیش وقتی داشته از روستاشون می اومده شهربرای فروختن طلاهاش و جور کردن قرض شوهرش....گویا راننده تاکسی میفهمه که طلا همراشه و(و بوی طلا و زن تنها ) ......به بیراهه میزنه پول وطلاهایی که باهاش بوده رو میدزده و......وبهش تجاوز میکنه.(حتی نوشتنش چه قدر دردناکه.....)

بعد از اون اتفاق (منو معاف کنید ازفکر کردن به این که چطور ماجرا رو توضیح داده یا چه اتفاقای دیگه ای افتاده..........)

شوهرش طلاقش میده(به همین راحتی نوشتنش...)......و اونم بدون هیچ موافقتی از همه حق و حقوقش میگذره و میره.......چون خودش رو مقصر میدونسته...حتی پسرش تحت تاثیر حرفای پدره تنهاش میذاره....توی روستای خودشون که نمی تونسته بمونه .یا باید خود کشی میکرده یا فرار و با این که خیلی ضعیف و بی پناه بوده ولی شاید فکر میکنه باید بجنگه و ادامه بده.(زندگی با جنگ...تا کی؟؟)......به شهر میاد.زنی که نه سواد داره.نه گرگه .نه لاشخوره.نه کسی رو داره نه جایی رو بلده......و معلوم نبود تا امروز چند بار گدایی کرده چند بار تا مرز دزدی رفته و برگشته........چند بار دوباره گرگ دیده ....

و دیروز پشت میز یکی از اتاق های بهزیستی نشسته بود مقابل زنی که ان قدر از این حرفها شنیده که سر شده...اشک میریخت و التماس میکرد،غرورش را له میکرد که فقط اجازه بدهند کلفت مردم باشد.کلفت مردم.....زنی که تا مدتی پیش خانم خانه خودش بوده..و شاید هرز چندگاهی احساس میکرده خوشبخت ترین زن دنیاست . و مردی کنارش است که ارزشش را دارد  برای دادن قرض اوهمه دارایی ات را بفروشی و به راهی بروی که تمام زندگیت را از دست بدهی.به خاطر مردی که حالا شوهر زن دیگری است که شاید او هم قدر این یکی احساس خوشبختی کند تا روزی که موعد دادن وام برسد...............

دیروز یادم داد که شهید ها فقط آنهایی که جنگ میکنند و میمیرند نیستند........دیروز زنی را نشانم داد که برایم یک شهید بود.مقدس تر از یک شهید............

 

بعدا نوشت: هکتور حرفی زده که ممکنه حرف خیلی ها باشه .این که اینجا زنهاش خودشون رو انکار میکنن ، زنهاش هیچ دلیلی برای زن بودن نمیبینن ، اون رو ننگ میدونن ، ازش خجالت میکشن و بعضا حتی به خاطر زن بودن میجنگن بدون اینکه بدونن زن بودن چی هست.

آره.راست میگه.اصلا نمی خوام انکار کنم....زنهایی هستند که این طورین...نمی دونن یعنی چی زن بودن و خیلی وقتها آرزو می کنن کاش پسر بودن.ولی خیلی از همین زنهای  نادانسته کارهایی رو می کنن که مردهای دانسته نمی تونن به انجام دادنش حتی فکر کنند.

به نظر من اینجا جاییه که مردها خیلی کمتر از زنها خودشونو میشناسن...مردهایی خودشونو انکار نمی کنند چون به خودشون اجازه میدن برن تو خیابونو هر غلطی که می خوان بکنند.چون راننده این مثل همین که این زن باهاش برخورد کرد.چون یکین مثل شوهر یا پسر این زن..یعنی از مرد بودنشون خجالت نمی کشن!!!!!!!اینو ننگ نمی دونن..ننگ نمی دونن مرد بودنی رو که وقتی یه کشوری به مرزهای کشورشون بد نگاه میکنه .همه رگای غیرتشون میزنه بیرون و اسلحه بر دوش میرن و میجنگن و کشورشون رو آزاد!!! میکنن.و اسم خودشونو میذارن مرد.ولی وقتی پای کسی درمیونه که همه زندگیش رو داره با اون تقسیم میکنه.به جای وایسادن و جنگیدن از حرف مردهای هم جنس خودشون می ترسند و کنار میکشند و تهمت می زنند و فاتحه غیرت و مردونگی را میخونند .....از ترس ریختن آبرو!!!!! اینها همان مردهایی هستن که لازم نمی دونند مثل ما زنها برای اثبات مردونگی شان بجنگند و همین طوری هم معلوم است که مردند......همین طوری هم می دونند مرد بودن یعنی چی؟؟خیلی خوب میدونن تو جبهه مقابل خیلی ها برای اثبات زنانگی شون دارن می جنگن...برای سیر کردن شکم بچه ای که پدرش معتاده...برای پیشرفت کردن بچه ای که پدرش هرشب تو یه زندانه.برای سر به راه بارآوردن بچه ای که پدرش هرروز دنبال یه زنه...

گربه،هکتور و همه مردهایی که شاید این نوشته را بخوانید .همیشه اینو یادتون بمونه که خیلی از زنها توی تاریخ به خاطر پاک کردن گندهایی که مردها زدند و اشتباهاتی که مردها کردند قربانی شدند تا مردها فکر کنند هنوز هم جنس برترند.تا از مرد بودنشان راضی باشند.تا زحمت جنگیدن نکشند.......

من هیچ وقت از زن بودن ناراضی نبودم.همیشه بهش افتخار کردم.همیشه.دوست دارم دختر بودنو.......و حالا اگه کامپیوتر خوندم و شدم مهندس سخت افزار.ولی همه دغدغم شده این که برم تو بهزیستی و به دخترها و زن ها یاد آوری کنم که زنن.به خاطر اینه که خیلی وقتها از این که شما مردا یه کم فقط یه کم  بشینید و به بعضی چیزا فکر کنید،نا امید شدم..نا امیدم کردید.

لازم نیست  هممون بشینیم و بحث های چرند فمینیستی و فمینیسمی راه بندازیم که عمل هم نمیشه...کافیه گاهی به این فکر کنیم زنی که نصف صورتش معلوم بود به خاطر زن بودنش خجالت نمیکشید...ننگ نداشت...زن بودنو انکار نمی کرد و دقیقا می دونست زن بودن یعنی چی........دلیلش اینه که اون خودشو قربانی میکنه....قربانی خجالتی که مردها باید بکشند.ننگی که مال مردهاست......و بی دلیلی زندگی مردها.....اشتباه میکنه که قربانی میشه(ولی اشتباه نمی کنه که میجنگه).....و من همه سعیمو می کنم که حتی اگه شده به یک زن یاد بدم به جای قربانی شدن فریاد بزنه..........

+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:18 PM |