تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...

دارم چند روزی  میرم سفر........

هیچ آدم عاقلی چند روز مونده به امتحانای آخر ترم آخرین ترم تحصیلش میره سفر؟؟؟

خب البته که نمیره......

اولا که من اصلا داعیه عاقل بودن ندارم.بعد هم این که اولش منو با زور و ارعاب و تهدید مجبور به این سفر کردند.

ولی الان خوشحالم،دوست دارم  که بعد از چند سال دارم میرم  مشهد.....

فقط یه چیزه که خوب نیست اونم نبودن گربه است.....همین الانم دلم کلی تنگ شده چه برسه به این که این همه دوووووووووووووووووور بشم......می خوام گربه باشه....همه جا باهام باشه.....همه جاااااااا..می خوام همین الان غول چراغ بیاد و من آرزومو بگم.....همین الان....زود باشید کائنات..........چه قدر لفتش میدید به قول گربه.....

 

 خب....عزیزای من.....درو به روی غریبه ها باز نکنیدااا....به شیر گازم دست نزنیدااااا....غذای بیرونم نخوریدا........

زود زود میام........

به همتونم سر میزنم تا برگشتم..........

برای همتونم دعا میکنم........

+ نوشته شده توسط اوین در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 11:47 AM |

امروز روز خوبی بود حتی از دیشب خیلی خوب بود و قرار بود تا آخر خوب بماند..از آن روز های شیرین خواستنی مثل جمعه که خوب بود......

با این که دیروز هم  دیده بودمت ،اما خستگی ات اجازه نداد ه بود آن طور که باید باشیم.....اما از دیشب یک جور دیگر خوشحال امروز دیدنت بودم..توی تختم خوابیده بودم و به فردا فکر میکردم و حرف هایی که می خواستم تند تند بهت بگویم را دوره میکردم و هی تایمی هم برای جواب های تو در نظر میگرفتم...به این که به ایرانسلت بخندیم و جوکی که می خواستم تعریف کنم....می خواستم برایت بگویم که دیشب تصمیم گرفتم یک نخ بیارم دور انگشتت رو اندازه بگیرم که وقتی رفتیم مشهد برات شرف شمس بخرم...می خواستم بهت بگم روی یه کاغذ کوچیک رو با چند تا رنگ مختلف مثل رنگین کمون کوچولو  با آبرنگ رنگ کردم و چسبوندم به حصیر اتاقم با یه پونز آبی.که اون تویی ....که نشونته.که هر وقت سرمو میگیرم بالا،هروقت چشمامو باز می کنم،ببینمت.....کنار عکس ها و جمله ها و خطها.درست وسطشان....(حکایتش را و چرایش را یک بار کامل می گویم)......می خواستم بگم که تو چرا هی یادت میره وقتی همدیگه رو می بینم منو به اسم صدا کنی.و از تا ثیری که این موضوع روم میذاره و جدیدا کشفش کردم برات بگم.......و بگم که حداقل امروز این کارو بکنی.......

هیچ کدام از حرفام را نگفتم همه اش ماند توی دلم....وتازه  اگر یک کلمه دیگرهم حرف میزدیم بغضم میترکید...و من مغرور چه قدر اشکهام را قورت دادم و چه قدر دندانم را روی لبهام فشار دادم  تا برسم به اتاقم......

از پله های ساختمان امام که داشتم میامدم پایین گفتم گربه را که ببینم اول باید برویم آب بخورم...ان قدر توی جلسه حرف زده بودم که لب و دهنم شده بود مثل چوب خشک....ولی وقتی دیدمت  یادم رفت چقدر تشنه بودم.خوشحال بودم.خیلی....از دیشب به همین خوشحالی بودم...به قول خودت توی این یک هفته مهربون شده بودم.احتمالا برعکس تمام زنهای دنیا......ولی تو به نظر خوشحال نمی آمدی.حداقل نه آن قدری که miss های پشت سرهممان از صبح  نشان میداد...حتی درباره  این که صبح ها sms میزنی و دختر مردم را از خواب بیدار میکنی هم میخواستم یک چیزی بگویم و این که چرا جدیدا به وب سر نمی زنی.از قبل هم البته خیلی نمی آمدی ......هنوز هیچ کدام از حرفام را نزده بودم .نمی دانم کتاب هایی که دستت بود خسته ات میکرد یا اطرافمان کسی بود.من همش این طور فکر میکردم و تو هی می گفتی نه کسی نیست و حواست به رفتن بود مدام......و رفتیم.و مثل همیشه تند راه میرفتی...رسیده بودیم جلوی در دانشگاه و راهمان جدا میشد...از پشت سر من به اتوبوسها نگاه میکردی  تا اگر به مقصدت میخورد بروی....میدانم که مثلا حرف زدن در مورد این که تو ارشد بری یه شهر دور....خیلی غیر عادیه.چون هنوز اتفاق نیفتاده...ولی من چون ایمان دارم که می تونی قبول بشی و میخوام که این اتفاق بیفته فقط نمی خوام بیشتر از این دور بشیم ان قدر برام مهمه.....حتی می خواستم درباره شوهر خسیس باهات حرف بزنم که مهسا یادم اندا خته بود...و درباره فیلم دیدن....میبینی چه قدر حرف داشتم  همین حرفهای ساده و معمولی که فرصت گفتنشان را پیدا نمی کنم....و برای چند لحظه کاملا ساکت شده بودیم و هیچی یادم نمی اومد که بگم.نه مثل همیشه که حرفهام یادم میره نبود...

چجوری ان قدر یهو حالم عوض شد..چیکار کردی با اون نگاها ی مدام و نگرانت به پشت سر من و عجله ای که داشت میبردت...و این که با قولم چکار کردم...خب این حرف بدی نبود...اما این که این طوری توی ذوقت بزنند بد بود....فقط تا حالا شده برای یه لحظه خودتو بذاری به جای من....که بیان و بهت بگن قول بده گنجشک رو فراموش کنی....حداقل تا مدتی و هیچ ارتباطی هم نداشته باشی.جدا تو چیکار میکردی..

فکر می کنی دوست دارم یه گوشم در باشه یه گوشم دروازه ...یا به قول تو اگه یه روزی دوباره ازم بپرسن.که این روزا همش دعا میکنم که نپرسن و این که این بار برعکس همه بارهای قبلی مجبور بشم دروغ بگم کاری که تا حالاحداقل درمورد اونا انجام ندادم....ولی همیشه فکر میکردم اگه اونا از نوع رابطه ما بی خبرن ولی خود تو که میدونی نوع رابطه و شکل احساسمونو.پس بد قضاوت نمیکنی پس همیشه یادت می مونه من به خاطر چیزی که بهش ایمان و باور داشتم و به خاطرکسی که هر روز باور و اطمینانم به انتخابش بیشتر میشه دارم این کارو میکنم و  این انتظار زیادی نیست که حداقل خودت اینو بفهمی و درک کنی...شاید به فکر من بودی که میگی :نمی خوام دروغ بگی و مطمئنا خودم بیشتر ناراحت این موضوع و گیر افتادن  بین چیزی که خودم میخوام و چیزی که بقیه میگن باید انجامش بدم،هستم.و هیچ وقت هم اعتقاد نداشتم باید کم با هم باشیم تا جذابیت داشته باشه....هرگز این طوری فکرنکردم فقط گاهی مجبور بودم ..و گاهی اینو بیشتر تو وجود تو حس میکردم......و ما که هیچ وقت بیشتر از ده دقیقه با هم نبودیم و امروز تومدام  گفتی که دیگه بریم.فقط بعد از 5-6 دقیقه.....امروز که فکر میکردم تا یکی دو ماه آینده شایدنبینمت....و چه فایده ای داره که هفته دیگه دوباره ببینمت.....و تو بخوای بری ...بخوای زودتر یکی از اون اتوبوسای لعنتی بیاد و مبادا جا بمونی.......ار لحظه ای که هستی به رفتن فکر کنی.مثل شنبه.مثل دیروز و مثل امروز......

و حالا که خوب با تک تک واکنش هات حال بی نظیرمو خراب کرده بودی میگفتی" چرا ناراحتی؟نمی خوام این طوری بری..بخند.چرا ناراحتی؟پس چرا من ان قدر خوشحالم.خب بریم دیگه!!!!!!"....و من تمام مدت توی تاکسی به این فکر میکردم که اگه پسری منو دوست داشت مثلا در مقابل این واکنش اینو می گفت و اون طوری رفتار میکرد و. این جوری دلداریم میدادو..و بعد دیدم دارم بعضی از رفتارهای خودت را توی موقعیت های  مختلف به هم می چسبونم و یک آدم جدیدی می سازم ازش...وبعد بیشتر حرصم درآمده بود ......و با خودم گفتم اصلا می خواست بره و هیچ نشونه ای از علاقه تو وجودش نبود..حرفی داری؟؟؟و بیشتر بغضم گرفته بود......شاید این همه تاثیر این موضوع به خاطر این یه هفته است....که مثل همه زنهای دنیا باید عصبی و زودرنج باشم....

 

پ.ن:امروز صبح وقتی که حس خیلی خوبی داشتم...به این فکر میکردم پسری که چند لحظه دیدنش ان قدر آدم را سر حال و شارژ میکند....مدام کنارش بودن چه لذتی خواهد داشت........

 

پ.ن2:از صمیم قلب دعا میکنم ارشد قبول بشی ،هرجای ایران.البته قبل از این هم دعا میکردم وحالا بیشتر...شاید ارشد آرزوی مهم تریه و مطمئنا بی دردسرتر....

 

پ.ن 3 :امروز خوشحال بودم....خیلی.انقدر که توی انجمن حسابی حاضر جوابی کردم . حال خیلی ها را گرفتم.....خوب شد که انجمن قبل از دیدنت بود نه بعدش.......

 

پ.ن 4 :هنوز نمیدانم چرا این دوسه روز این طوری بودی؟؟با این که احتمالا به نظر خودت هیچ طوری نبودی......

پ.ن.5 :خوشحالم به خاطر دیشب و امروز...وقشنگی و شادی و قداست عشق.....که کنترلش دست هیچ آدمی نیست.

پ.ن 6: دلم می خواهد رئیس باشم.رئیس یک جای مهم و بزرگ...

 

پ.ن:خدایا بیا مرد و مردونه بگو از آفرینش من پشیمون نیستی؟؟؟

 

پ.ن 8: داره از خودم خوشم میاد...استعداد چرت و پرت نویسیم واقعا فوق العاده است...با قاط زدن انواع احساساتم هم قاطی شده.دیگه معرکه.....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:35 PM |

گاهی ان قدر حضور آدمها و تاثیرشان توی زندگیم گم میشود.ان قدر کم رنگ می شود که وقتی همگی با دهنهای باز و یک علامت سوال بزرگتر توی صورتشان زل می زنند بهم و میگن :آخه چرا دیگه نمیری سر کار؟؟؟(خودتان با هیجان لازم بخوانید پلیز)

من  لبخند می زنم و با سرافرازی کامل می گویم آن کاری که دوست دارم نبود.همین را میگویم به آنها و هیچ احساس پشیمانی نمی کنم. و دلم غنج می زند که هنوز به رویاهایم وفادار مانده ام و ماهی چندرغاز(قاز؟؟؟قاظ؟غاض؟..) هنوز ان قدرها گرفتارم نکرده.حتی اگر این ماه خیلی دلم می خواست و کلی کار داشتم با آن پول......ولی کیف می کنم از این دیوانگی هایم....

مخصوصا این که کافی بود همان روز راهم  بروم و حقوق این ماه را بگیرم.این همه رفته بودم و تحمل یک روز دیگر ان قدر ها سخت نبود.ولی نرفتم........من قید حقوقم را زدم.(گرچه ته دلم فکر میکردم ان قدر نامرد نیست که پولم را ندهد ولی به هرحال من زیر قرار زده بودم و با به قول همه  افتاده ام دنبال شعار رویاها و گرسنگی نکشیده ام که این قرطی بازیها یادم برود!!!!!!)خوشحالم ....توی این مملکت گل و بلبل سر عقلم را کلاه گذاشته ام.فکر کن...

 

سرزمین آرزو

 

من نه گرسنگی خواهم کشید نه رویاهایم را از یاد خواهم برد.اما یک آمایی دارد.......وقتی تو رویای من را دوست نداری.....وقتی که میدانم چه احساسی داری.وقتی داری فکر میکنی که من باید شغل بالاتر و برجسته تری از مثلا معلمی داشته باشم......و من فقط تا همین جا را می توانم حدس بزنم ازاین پیام های کوتاه بدون face to face ایت... و این که دوست داری بعد از خواندن این درسهای انصافا سخت.بروم دنبال کاری که درسش ر ا خوانده ام و من هم می دانم این راهش است و منطقی است و تو آدم منطقی ای هستی به( استثناء گاهی وقت ها) .....ولی من که از اولش منطقی نبودم ،بودم؟؟

می دانم این که می گویی ارشد قبول شو و بشو استاد دانشگاه و این طوری به آرزوهات هم میرسی خوب است.ولی...من  بودن با قشری از آدم های کوچکتر توی مخم هست.نه این خرس های گنده(دور از جان)

آنهایی که هنوز می شود رویشان کار کرد.هنوز خیلی شکل نگرفته اند ولی خیلی هم کوچک نیستند که نفهمند...انهایی که هنوز می شود امیدوار بود که کمکشان میکنی امیدوار بزرگ شوند.آنهایی که امیدواری بتوانی کمکشان کنی رویاها و آرزوهایشان را نسوزانند.امیدواری بتوانی توی انتخاب هاشان کمکشان کنی که خودشان را بشناسند و مثل خودت با من خودشان توی رودروایسی و چشم و هم چشمی رقابت های مسخره نیفتند.و بروند دنبال همان چیزی که دلشان می گوید.نه این که بنشینند پای حساب و کتاب و گیر کنند لای در آسانسور های پیشرفت که یا له میشوند یا پرت میشوند یا حتی اگر به بالا برسند .....توانی جانی یا انگیزه ای مانده؟؟؟؟؟فقط بالا هستند.......و این یعنی پیروزی؟؟؟و فقط بری راضی کردن خودشان بگویند این راه بهتر بود؟؟؟

من معلم شوم یا بچه های مردم را بیچاره می کنم؟؟یا هواییشان میکنم.....یا خوشبخت.ولی در هر حال یادشان می دهم رویاهایشان را بشناسند......

 

دو تا آدم خیالباف آرمانگرا که می خورند به تور هم.....تو انتظار داری با چرتکه پولهام را بشمارم و توی بالشم قایمشان کنم برای روز مبادا؟؟؟نه پسر من آن قدر زندگی شیرین و خواستنی و معمولی و فوق العاده ای دارم که توش روز مبادایی نیست.....البته نه این که با این پس انداز و وام و این چیزها مخالف باشم ها.نه....

فقط بیشتر رویاهام را دوست دارم.....

 

پ.ن: ان قدر حرفات را و احساسات را پشت چشمهات قایم میکنی تازگی ها که می ترسم نگاه کنم به نگاه عمیقت.مثل امروز از آن طرف جوب....شده بودی یک گربه تمام عیار با چشم های ترسناک ......

 

پ.ن:بیا و انصافا با رویاهای من آشتی کن.تو هم یکی از آنهایی.برادر بزرگشان...(نمی گویم پدر چون سنت را زیاد میکند)..اگر تو نخواهی و اگر کمکشان نکنی که نمی شود آخر... بوست کنند آشتی دیگه .خب؟؟

 

پ.ن:دلم حوس یک حرف زدن طولانی دارد گربه....طولانیُ .خلوت.آروم.

 

پ.ن: من سال دیگه دیروز این موقع شام مهمون گربه ام.به مناسبت قبولی هردومان در کنکور ارشد آن هم سراسری.....شما هم تشریف بیاورید........بی تعارف.

پ.ن:کار کردن اگر یک حسن بزرگ داشته باشد آن است که وقت نمی کنی به افکار چرند برسی.که البته آن هم با فعالیت و درس خواندن وفکر های شیرین و پیدا کردن یک کاربهتر رفع می شود...هه هه هه.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 10:32 PM |