تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...

از قرار معلوم 14 مرداد از خیلی قدیم ها  دقیقا ۱۰۲ سال پیش روز مهمی بوده.....از همان وقتی که توش انقلاب شده،انقلاب بزرگ و مهمی به نام مشروطیت....که خیلی  چیزها برایمان آورد .....ولی ان قدری که باید و حتی خیلی کمتر از آن هم ازش نمی دانیم و دنبالش هم نمی رویم که بدانیم.....

بعدها.........یعنی همین اواخر 14 مرداد به یک دلیل دیگر هم مهم شد و آن سالمرگ حسین پناهی است.

ولی قبل از این، 14 مرداد به یک دلیل دیگر هم مهم بود.......و آن این که در چنین شبی خانواده ای منتظر یک تو راهی بودند......که فردا صبحش از راه رسید......65.5.15.....و دقیقا دقیقا چله تابستان آن هم با این همه پنج به دنیا  آمد و گند زد به تابستان خانواده و بالاخص خواهر گرام که هنوز هم برای آن تابستان کذایی هفت سالگی اش به خون ما تشنه است..........

اگر بگویم که روز تولدم خیلی عزیز و عجیب غریب است و هر غلطی بخواهم می کنم و....که دروغ گفته ام بی شک....ولی خب حس خاصی در 5.15 هست.که توی روزهای دیگر نیست.....سلطانیم برای خودمان....

 

بدین بهانه خودم را مهمان دیدن خون بازی کردم.نمی دانم که چرا تا حالا این کارو نکرده بودم....

نقد فیلم که نمی دانم .....هرچه هم بگویم این هکتور میاید خررمان را می گیرد....ولی شخصیت سارا خوب از کار درآمده بود.یک معتاد مال نسل ما مال نسل من.معتادی  که ادای معتاد بودنش را در نمی آورد.معتاد است.....وقت خماری.درست خمار است و وقت نئشگی هم درست....ارتباطش با آدمها...

(پارازیت:همینک مطلع شدیم مادرمان ما را به مینی پیتزا دعوت نموده.الهی قربونش برم.میگه کوفت بخوری اگه مثل آدم می خوردی برات بزرگشو می خریدم!!!!.....)

خلاصه سارایی را که توی پاساژ قائم و میدان تجریش می دود و از بین آدمها فرار می کند و خاک بهش قالب می کنند جای جنس و کم می آورد در برابر دوا و..... را من می شناسم  ،همان معتادی است که زیاد میبینمشان.....حالا می فهمم آن حرفهای بعد از جشنواره را که چطور از NE می گفت که شش ماه را با آن آدمها زندگی کرده   و توی جلدشان فرو رفته.....باران جان.سمند نوش جان.....امید وارم فقط معتاد های بعدی نشوند کپی های سارا.....دلمان می گیرد و بدجور هم جوگیر می شویم.....مف و مف می کنم و تو دماغی حرف می زنم و .....ان قدر شبیه که خواهرمان می گوید سرماخوردی اوین؟؟؟

 ساز دهنی

 

آن هفته شبکه 3 فیلم ساز دهنی را نشان داد...سال 1352 کجا و حالا...انصافا خیلی کم پیش میاید بنشینیم و فیلم های آن موقع را ببینیم .......و تازه بعد هم پشیمان نشویم...ولی ساز دهنی  بعد از 35 سال هنوز هم حرف برای گفتن دارد.هنوز هم حرفهاش را می فهمیم.با پسر بچه های آفتاب سوخته ای که با کیفیت پایین و صدای ناجور می بینمشان، ارتباط برقرار می کنیم.همذات پنداری می کنیم.....هنوز از دلخوشی و سادگی امیرو اشکمان در میاید و دلمان نمی خواهد به خاطر یک ساز دهنی سواری بدهد به بالا دستش و لی اشتیاقش را هم انگار می شناسیم... ولی با کتک خوردن پسر ساز دار دلمان برای او هم می سوزد....دلمان برای این فرق ها و تبعیض ها می سوزد....دلمان می گیرد که ۳۵ سال است ما با همین معضل ها رو به روییم.....و دست آخر پرتاب کردن ساز به دریا.....می چسبد "ساز دهنی" توی  جمعه شب مرداد.....

 

 

فیلم "مشق شب" کیارستمی به شدت ما را مشعوف کرده.....کلا این کیارستمی را می پسندیم با آن عینک دودی خوشگلش(ای بابا منظورمان کارهای خوبشان است).مشق شب حکایت بچه های دهه 50 است.همانهایی که هی به رخ ما دهه 60 ها می کشانندشان....بچه هایی که تنبیه را خیلی خوب می شناسند ولی گاها حتی معنی تشویق را هم نمی دانند....می گوین مشق را بیشتر از کارتون دوست دارند.....آرزو دارند مهندس کمیته!!! شوند. مادر و زن پدرشان با هم توی خانه دعوا می کنند...و آن سکانس آخر فکر کنم اسمش مجید بود...که می ترسید و دوستش مولایی را صدا می زد و فکر میکردی شاگرد تنبلی باید باشد و شعر طولانی ای که کامل و بی غلط خواند و فیلم را تمام کرد......

 مشق شب

این سه فیلم از اتفاقات خوب روزهای اخیر بودند....ببینید لطفا....

"من و نازی" و" سلام خداحافظ" .از کارهای بی نظیر پناهی است......

میخواهیم کمی جو اینجا را داستانی کنیم....

مرداد ماه عجیبی است و مردادی ها عجیب تر.باور نمی کنید؟؟؟.خب حق دارید...بی شک شوخی بود...

برویم به پیتزا خوری برسیم تا پشیمان نشدند.......

 

 

* تولدت مبارک....دخترک مردادی...چله تابستان هم وقت بود برای آمدن به این تیمارستان گرد....

 

+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 10:15 PM |
 

سکانس اول :

این روزا وقتی می رفتم خیابون یا دانشگاه با خودم فکر می کردم اگه تو نبودی الان یکی از اون همه پسری که می بینم جای تو بود و همیشه پیشم می موند و هیچ وقت فلبمو نمی شکست...بدون این که حتی سرمو بگیرم بالا و حداقل تو ذهنم یکیشونو انتخاب کنم....بعد به جای این که حالم بهتر بشه بدتر می شد....دلم می خواست زودتر این احساس لعنتی تموم بشه و دوباره برگردم به آغوش عشق خودم.....

ولی حس می کردم نیستی...وقتی بت گفتم گوشیم زنگ نمی خوره....گفتی مهم نیست.اگه من بودم می گفتم عزیزم اشکال نداره ان  قدر خودم دوباره مثل اون وقتا زنگ و اس ام اس می زنم که خسته بشی....

دوستم داشت از دوستش تعریف می کرد .که ساعت 3 نصف شب رفته دنبالش ترمینال و صبحشم 50 صفحه ترجمه براش انجام داده. خیلی هم دوسش داره همه اش هم  ازش تعریف میکنه.با این که من خیلی ازون خوشگل ترم ،اون فکر کنم 17-18 کیلو از من چاق تره.....اصلا هم حسودیم نشده بود...

اصلا دیگه نمی تونم تنهایی تواین تاریکی بخوابم.....از شبا بدم میاد....همه اش دوست دارم وقتی چشمامو باز می کنم .یه نفر دیگه هم کنارم خوابیده باشه....مثل بچه ها آرزو می کنم زودتر صبح بشه...

اصلا تو مثل بقیه رفتار نمی کنی همه اش هم میگی من بد برداشت می کنم .همه اش می گی من نمی تونم اون طوری که انتظا ر داری رفتار کنم.(اینو نمی گی ولی خودم می فهمم که...)

تو خونه تقریبا حرف تمی زنم و اگه می زنم تقریبا طلبکارم....غذا هم با دعوا خوردم این چند روز...مامان جان فرمودن دارم شبیه مرده هایی که از تو گور فرار کردند می شم!!!!

 

سکانس دوم:

 

داشتم نمره تربیت بدنی(آخرین نمره ام) را نگاه می کردم  که حس کردم  شبحی شبیه تو از پشت سرم رد  شد.

گفتم حتما اشتباه فکر میکنم....بر گشتم دیدم کسی نیست.جلوی برد گروهتون نبودی.تا آخر راهرو با بدبختی رفتم.از بس شلوغ بود...(دانشجوهای بیکار تابستونم هر روزمیان دانشگاه)..نبودی...ولی من و اشتباه در باره دیدن تو؟؟

Miss زدم...جواب ندادی.....داشتم نا امید می شدم که یه دفعه دیدم وایسادی.....

15 دقیقه ای که باهات حرف می زدم خبری از آن اوین سکانس قبلی نبود...اصلا معلوم نیست کجا رفته بود....

دلم نمی خواست به هیچ کس حسودی کنم یا غبطه بخورم،یا بگم کاش شرایط ما هم شبیه اونا بود. اصلا دلم نمی خواست مثل بقیه رفتار کنی..اصلا قرار نبود مثل بقیه رفتار کنی و اکثرا هم خودم نمیذاشتم یا نمی خواستم که اون طوری باشه.....

فقط دلم می خواست به صدات گوش کنم.حتی نه به حرفات....اون ماجرای موبایل دزدی رو دقیق نفهمیدم بیشتر دلم می خواست صداتو بشنوم و نگا هتو نگاه کنم.....

گرچه دلم می خواست به جای خداحافظی با هم می رفتیم و قرار نبود مسیرمون از هم جدا بشه و تا آخر پارک رو قدم می زدیم.....

وتازه  کلی هم  اعصابم خرد بشه که چرا پول ان قدر چیز مهمیه؟؟

ولی اینا هم نمی تونست جلوی خوشحالیمو بگیره...ان قدر خوشحال  که اگه یه کم دیگه اصرار کرده بودی باهات میومدم پیاده روی....

امروز اندازه سه نفر غذا خوردم....

 

پ ن با مخاطب خاص : این روزا جات تو اتاقم خالیه....بدجوری...و تو لحظه هام و تو نگاهم بیشتر......

 

پ ن با مخاطب عام :عنوان قسمتی از شعر محمد علی بهمنیه.....آمده ام بلکه نگاهم کنی  عاشق آن لحظه طوفانیم   

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 5:1 PM |