تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...

از قرار معلوم 14 مرداد از خیلی قدیم ها  دقیقا ۱۰۲ سال پیش روز مهمی بوده.....از همان وقتی که توش انقلاب شده،انقلاب بزرگ و مهمی به نام مشروطیت....که خیلی  چیزها برایمان آورد .....ولی ان قدری که باید و حتی خیلی کمتر از آن هم ازش نمی دانیم و دنبالش هم نمی رویم که بدانیم.....

بعدها.........یعنی همین اواخر 14 مرداد به یک دلیل دیگر هم مهم شد و آن سالمرگ حسین پناهی است.

ولی قبل از این، 14 مرداد به یک دلیل دیگر هم مهم بود.......و آن این که در چنین شبی خانواده ای منتظر یک تو راهی بودند......که فردا صبحش از راه رسید......65.5.15.....و دقیقا دقیقا چله تابستان آن هم با این همه پنج به دنیا  آمد و گند زد به تابستان خانواده و بالاخص خواهر گرام که هنوز هم برای آن تابستان کذایی هفت سالگی اش به خون ما تشنه است..........

اگر بگویم که روز تولدم خیلی عزیز و عجیب غریب است و هر غلطی بخواهم می کنم و....که دروغ گفته ام بی شک....ولی خب حس خاصی در 5.15 هست.که توی روزهای دیگر نیست.....سلطانیم برای خودمان....

 

بدین بهانه خودم را مهمان دیدن خون بازی کردم.نمی دانم که چرا تا حالا این کارو نکرده بودم....

نقد فیلم که نمی دانم .....هرچه هم بگویم این هکتور میاید خررمان را می گیرد....ولی شخصیت سارا خوب از کار درآمده بود.یک معتاد مال نسل ما مال نسل من.معتادی  که ادای معتاد بودنش را در نمی آورد.معتاد است.....وقت خماری.درست خمار است و وقت نئشگی هم درست....ارتباطش با آدمها...

(پارازیت:همینک مطلع شدیم مادرمان ما را به مینی پیتزا دعوت نموده.الهی قربونش برم.میگه کوفت بخوری اگه مثل آدم می خوردی برات بزرگشو می خریدم!!!!.....)

خلاصه سارایی را که توی پاساژ قائم و میدان تجریش می دود و از بین آدمها فرار می کند و خاک بهش قالب می کنند جای جنس و کم می آورد در برابر دوا و..... را من می شناسم  ،همان معتادی است که زیاد میبینمشان.....حالا می فهمم آن حرفهای بعد از جشنواره را که چطور از NE می گفت که شش ماه را با آن آدمها زندگی کرده   و توی جلدشان فرو رفته.....باران جان.سمند نوش جان.....امید وارم فقط معتاد های بعدی نشوند کپی های سارا.....دلمان می گیرد و بدجور هم جوگیر می شویم.....مف و مف می کنم و تو دماغی حرف می زنم و .....ان قدر شبیه که خواهرمان می گوید سرماخوردی اوین؟؟؟

 ساز دهنی

 

آن هفته شبکه 3 فیلم ساز دهنی را نشان داد...سال 1352 کجا و حالا...انصافا خیلی کم پیش میاید بنشینیم و فیلم های آن موقع را ببینیم .......و تازه بعد هم پشیمان نشویم...ولی ساز دهنی  بعد از 35 سال هنوز هم حرف برای گفتن دارد.هنوز هم حرفهاش را می فهمیم.با پسر بچه های آفتاب سوخته ای که با کیفیت پایین و صدای ناجور می بینمشان، ارتباط برقرار می کنیم.همذات پنداری می کنیم.....هنوز از دلخوشی و سادگی امیرو اشکمان در میاید و دلمان نمی خواهد به خاطر یک ساز دهنی سواری بدهد به بالا دستش و لی اشتیاقش را هم انگار می شناسیم... ولی با کتک خوردن پسر ساز دار دلمان برای او هم می سوزد....دلمان برای این فرق ها و تبعیض ها می سوزد....دلمان می گیرد که ۳۵ سال است ما با همین معضل ها رو به روییم.....و دست آخر پرتاب کردن ساز به دریا.....می چسبد "ساز دهنی" توی  جمعه شب مرداد.....

 

 

فیلم "مشق شب" کیارستمی به شدت ما را مشعوف کرده.....کلا این کیارستمی را می پسندیم با آن عینک دودی خوشگلش(ای بابا منظورمان کارهای خوبشان است).مشق شب حکایت بچه های دهه 50 است.همانهایی که هی به رخ ما دهه 60 ها می کشانندشان....بچه هایی که تنبیه را خیلی خوب می شناسند ولی گاها حتی معنی تشویق را هم نمی دانند....می گوین مشق را بیشتر از کارتون دوست دارند.....آرزو دارند مهندس کمیته!!! شوند. مادر و زن پدرشان با هم توی خانه دعوا می کنند...و آن سکانس آخر فکر کنم اسمش مجید بود...که می ترسید و دوستش مولایی را صدا می زد و فکر میکردی شاگرد تنبلی باید باشد و شعر طولانی ای که کامل و بی غلط خواند و فیلم را تمام کرد......

 مشق شب

این سه فیلم از اتفاقات خوب روزهای اخیر بودند....ببینید لطفا....

"من و نازی" و" سلام خداحافظ" .از کارهای بی نظیر پناهی است......

میخواهیم کمی جو اینجا را داستانی کنیم....

مرداد ماه عجیبی است و مردادی ها عجیب تر.باور نمی کنید؟؟؟.خب حق دارید...بی شک شوخی بود...

برویم به پیتزا خوری برسیم تا پشیمان نشدند.......

 

 

* تولدت مبارک....دخترک مردادی...چله تابستان هم وقت بود برای آمدن به این تیمارستان گرد....

 

+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 10:15 PM |
 

سکانس اول :

این روزا وقتی می رفتم خیابون یا دانشگاه با خودم فکر می کردم اگه تو نبودی الان یکی از اون همه پسری که می بینم جای تو بود و همیشه پیشم می موند و هیچ وقت فلبمو نمی شکست...بدون این که حتی سرمو بگیرم بالا و حداقل تو ذهنم یکیشونو انتخاب کنم....بعد به جای این که حالم بهتر بشه بدتر می شد....دلم می خواست زودتر این احساس لعنتی تموم بشه و دوباره برگردم به آغوش عشق خودم.....

ولی حس می کردم نیستی...وقتی بت گفتم گوشیم زنگ نمی خوره....گفتی مهم نیست.اگه من بودم می گفتم عزیزم اشکال نداره ان  قدر خودم دوباره مثل اون وقتا زنگ و اس ام اس می زنم که خسته بشی....

دوستم داشت از دوستش تعریف می کرد .که ساعت 3 نصف شب رفته دنبالش ترمینال و صبحشم 50 صفحه ترجمه براش انجام داده. خیلی هم دوسش داره همه اش هم  ازش تعریف میکنه.با این که من خیلی ازون خوشگل ترم ،اون فکر کنم 17-18 کیلو از من چاق تره.....اصلا هم حسودیم نشده بود...

اصلا دیگه نمی تونم تنهایی تواین تاریکی بخوابم.....از شبا بدم میاد....همه اش دوست دارم وقتی چشمامو باز می کنم .یه نفر دیگه هم کنارم خوابیده باشه....مثل بچه ها آرزو می کنم زودتر صبح بشه...

اصلا تو مثل بقیه رفتار نمی کنی همه اش هم میگی من بد برداشت می کنم .همه اش می گی من نمی تونم اون طوری که انتظا ر داری رفتار کنم.(اینو نمی گی ولی خودم می فهمم که...)

تو خونه تقریبا حرف تمی زنم و اگه می زنم تقریبا طلبکارم....غذا هم با دعوا خوردم این چند روز...مامان جان فرمودن دارم شبیه مرده هایی که از تو گور فرار کردند می شم!!!!

 

سکانس دوم:

 

داشتم نمره تربیت بدنی(آخرین نمره ام) را نگاه می کردم  که حس کردم  شبحی شبیه تو از پشت سرم رد  شد.

گفتم حتما اشتباه فکر میکنم....بر گشتم دیدم کسی نیست.جلوی برد گروهتون نبودی.تا آخر راهرو با بدبختی رفتم.از بس شلوغ بود...(دانشجوهای بیکار تابستونم هر روزمیان دانشگاه)..نبودی...ولی من و اشتباه در باره دیدن تو؟؟

Miss زدم...جواب ندادی.....داشتم نا امید می شدم که یه دفعه دیدم وایسادی.....

15 دقیقه ای که باهات حرف می زدم خبری از آن اوین سکانس قبلی نبود...اصلا معلوم نیست کجا رفته بود....

دلم نمی خواست به هیچ کس حسودی کنم یا غبطه بخورم،یا بگم کاش شرایط ما هم شبیه اونا بود. اصلا دلم نمی خواست مثل بقیه رفتار کنی..اصلا قرار نبود مثل بقیه رفتار کنی و اکثرا هم خودم نمیذاشتم یا نمی خواستم که اون طوری باشه.....

فقط دلم می خواست به صدات گوش کنم.حتی نه به حرفات....اون ماجرای موبایل دزدی رو دقیق نفهمیدم بیشتر دلم می خواست صداتو بشنوم و نگا هتو نگاه کنم.....

گرچه دلم می خواست به جای خداحافظی با هم می رفتیم و قرار نبود مسیرمون از هم جدا بشه و تا آخر پارک رو قدم می زدیم.....

وتازه  کلی هم  اعصابم خرد بشه که چرا پول ان قدر چیز مهمیه؟؟

ولی اینا هم نمی تونست جلوی خوشحالیمو بگیره...ان قدر خوشحال  که اگه یه کم دیگه اصرار کرده بودی باهات میومدم پیاده روی....

امروز اندازه سه نفر غذا خوردم....

 

پ ن با مخاطب خاص : این روزا جات تو اتاقم خالیه....بدجوری...و تو لحظه هام و تو نگاهم بیشتر......

 

پ ن با مخاطب عام :عنوان قسمتی از شعر محمد علی بهمنیه.....آمده ام بلکه نگاهم کنی  عاشق آن لحظه طوفانیم   

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 5:1 PM |
 

دیشب کلی مطلب نوشتم که امروزو بهت تبریک بگم......

 

اما وقتی رو تختم دراز کشیده بودم و فکر می کردم دیدم چیزایی  که برات نوشتم اصلا اون چیزی نیست که دلم می خواسته......

صبح که چشمامو باز کردم،کله ام پر از حرف بود.....ولی موقع نوشتن باز یادم نمیاد

حس می کنم همه حرفامو می دونی،می خواستم امروز که روزته...سورپرایزت کنم حتی اگه کم ،

 

همه آرزوهای خوبی که برات دارم،همه هدیه هایی که دوست دارم بهت بدم.......همه روزا و شبایی که دوست دارم کنارت باشم ،همه لحظه های کوتاهی که دلم نمی خواد مثل اون روز خراب بشه،می خوام از چیزایی که دوست داشتی باهات حرف بزنم،می خوام باهات حرف بزنم ولی نمی دونم چرا وقتی هستی همه حرفام یادم میره...دوباره این عادت لعنتی داره میاد سراغم که حرفام یادم بره......

ولی الان چی؟؟؟الانم حرفام یادم رفته......

نکنه  الانم پیشم باشی.....یعنی میشه؟؟مگه چی میشه آخه؟؟؟

آگرین...

دلم می خواد همون هدیه ای رو بهت بدم که خودم خیلی دوسش دارم.....

می خوام یواش تو گوشت بگم دوستت دارم.......

دوستت دارم......

 


 

*یه هدیه دیگه هم دارم،ازین به بعد همه 7 و 17 و 27 ها روز توئه......

گرچه همه روزا روز توئه.ولی این سه روز مخصوص تر،ویژه تر.....

*تنها هدیه ای بود که به ذهنم رسید میتونم بهت بدم....یه هدیه همیشگی.تا همیشه می تونه مال تو باشه ...تا همیشه.....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11:33 AM |
 

داشتم داستا ن معرکه "می خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم" "ریچارد براتیگان" را شاید برای دهمین بار می خواندم.......که یه دفعه یاد "اعلی" افتادم توی فیلم شهر زیبا،موقعی که این فیلم رو برای اولین بار دیدم ،تو هم تازه وارد زندگیم شده بودی...به نظرم خودش بودی.خود اعلا.

اون سکانسی که روی ریل با فیروزه بحث میکنند.اون پیرهن  سرمه ای و سر کچل.تو هم اون موقع ها کچل کرده بودی یادته؟؟ازون کارایی که در حد مرگ آدمو غافلگیر می کنه و من عاشق این کارا......و بی تفاوتی ات نسبت به آدمای اطرافت....خیلی جذاب بود.خلاصه چند بار دیدمش و توی هارد هم ذخیره کردم..شاید یکی از اون روزا بیای و بتونیم با هم ببینیمش و کلی دربارش حرف بزنیم......و از آن واقعه سه سال گذاشت.........

 

*می دونی هوای چی به سرم زده؟؟اون کاپشن مشکی ات....همیشه هوا که سرد میشه توهمم این جوری میشه که  تو یه روز سرد آخرای پاییز داریم قدم میزنیم. من خیلی سردم میشه بعد تو مثل این آقا جنتلمن های تو فیلما کاپشنتو درمیاری و میندازی رو شون من.......توش خیلی گرمه،خوبه،بوی عطر خوبی داره.انگار توی یه خونه گرم و روشنی....ولی بهم گشاده.وقتی می پوشمش توش گم میشم....میخندی...می خندم...دستمو میگیری و رو برگا به راه رفتنمون ادامه میدیم......

 

 

*تو کتابفروشی دهکده ایم.کلی کتاب کوه کردیم رو دستامون...هی مدام پچ پچ می کنیم و راجع به کتابا به هم نظرمونو میگیم و وسطاش به اون کتاب روان شناسیا یه کم می خندیم و آخرسر هم یکی دوتاشو می خریم....تو که میری سمت کتابای زبان اصلی منم می رم سمت کتابای مصور.یه کتاب مصور بچه گونه بر میدارم میرم طرف میزای کوچیک وسط کتابفروشی و ورقش میزنم.میای سمتم به جلد کتاب توی دستم یه نگاه میندازی..صندلی و میدی عقب و می گی بشین.خودتم می شینی....بعد می گی یه کمیشو برام بخون....من.هاج و واج....و تو لج بازززز...یه کمیشو همون طوری که باید این جور کتابا رو با آب وتاب و لهجه بچه گونه خوند، می خونم و تو یه نگات به منه یه نگات به عکسای کتاب.....و احتمالا همه دارن نگامون می کنن....

 

 

* داری از تز PhD ات با گرایش مخازن هیدروکربوی دفاع می کنی....توی یه سالن شیک خنک سفید بزرگ.پشت این جا استادی خوشگلا وایسادی .خودم همه صفحه ها رو با power point  برات درست کردم،تو لپ تابمون.که هی  اینتر بزنی بره صفحه بعد و توضیح بدی.....یه کت و شلوار سرمه ای پوشیدی با یه پیرهن سفید....بعد در سالن باز می شه و من با یه دسته گل خیلی خوشگل میام تو،منو که می بینی یه لحظه مکث می کنی مثلا صدات گرفته یه کم آب می خوری و یواشکی سری تکون میدی به طرفم

،میام اون ردیفای جلو میشینمو تو دوباره ادامه میدی...با صدای بلند ترو رسا تر و خوشحال تر....

 

 

 

*توی ساحل نشستیم (نمی دونم کدوم ساحل.فقط ساحل.....من دوست دارم دوبی باشه یا کیش.ولی فکر کنم تو شمال رو بیشتر دوست داری)...شبه....دیر وقت دیر وقت....و اطرافمون کاملا خلوته....سرمو گذاشتم روی شونه ات و دست تو دور کمرم حلقه شده.داری یه ترانه رو آروم زمزمه می کنی...و من غرق صدای تو و صدای دریا شدم....و آرامشی که تو اون لحظه تمام وجودمو پر کرده....

(راه برگشتن به هتل،مثل این عکسه روی شون هات میشینم.یادته چه قدرازین عکس خاطره داریم...)

 

 آرامش

*توی آغوشتم.....بدون فاصله،نزدیک نزدیک.دیگه هیچی هیچی هیچی بینمون نیست و نمی تونه باشه.....بالا و پایین رفتن قفسه سینه ات رو روی قلبم حس می کنم و نوازش دستهاتو روی موهام و کمرم

.....ومی تونم نفس هاتو دونه دونه بشمرم و آهنگ نفسهامو باهاش هماهنگ کنم....از هرچیزی توی دنیا بهت نزدیکترم حتی از صدای نفس هات.....تنها آرزوی اون لحظه ام ،کاش زمان ایستادنی بود......

 

 

 

پ ن 1:دوز توهم ها به ترتیب افزایش می یابد....

 

پ ن 2: تمام بدنم داغه...در صورتی که همیشه یخ بودم حتی تو تابستون....داغ داغم....از دست و پام از لبهام داره حرارت بلند می شه...می خو ام برم این بچه هایی رو که تو کوچه دارن فوتبال بازی می کنن،ان قدر بزنم و ان قدر بهشون فحش بدم که .......من که همیشه میگم چیکار دارید بذارید بازی کنن...بچه ان.بذارید بچگی کنن...تب دارم.....آرامبخش می خوام...من خیلی توقعم از زندگی زیاده؟؟؟؟؟

من فقط می خوام بات حرف بزنم...ببینمت...نمی خوام ازم بپرسی یعنی دوباره همدیگه رو میبینیم؟؟

حالم بده.تب دارم.....اون بالا هذیون نوشتم....تبم فقط با صدات میاد پایین ،فقط نگات... همون نگاهی که اینجا نوشته بودی.ولی اینو نمی دونن یا می دونن و نمی خوان به روشون بیارن .میگن تب بر بخور....سرما خوردگی بزرگسالان...من که سرما نخوردم تو این چله تابستون.من نگاتو می خوام همون که دوستای جدید  و دوستای قدیم همه خوششون اومده بود....میدونی چند وقته نگام نکردی...میدونی چند وقته؟؟؟

 

پ ن 3:لبام دارن تو تب می سوزن....تو بودی گفتی لبای داغ دوست داری؟؟

 

پ ن 4:جشن فارغ التحصیلی در راهه.....و من  اصلا دلم نمی خواد که برم....وقتی ثبت نام کردم،فکر می کردم تو هم باهام میای....اما حالا اجازه بردن همراه ندادن!!!!! چه خوب که اجازه ندادن...این طوری دیگه.......بازم دلم با رفتن نیست،اون دانشگاه وقتی قرار نباشه توش تو رو ببینم.چی داره که بهم بده؟؟جز یه دنیا خاطره...از پله های روبه روی نمازخونه......تا جمعه ظهر و معجون من.کاش بیشتر اصرار کرده بودم بخوری...شاید طعمش زیر زبونت می موند.....

 

پ ن 5: دلم تنگه.....گفتی:دلتنگ کدوم آدم خوشبختی؟؟......دلتنگ کنار تو بودن....

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 10:40 PM |

داره بارون میاد.........

 

باورتون میشه داره بارون میاددددددددد..............

 

میخواد غمامونو جارو کنه..بریزه تو جوب با خودش ببره.....

میخواد بگه که میدونه هنوز هستیم..........

 میخواد بگه دوستمون داره...خیلی.منو و تو رو..........

 

اولین قطره بارن چکید کف دستم.....کف دستم که خیس اشکام بود......

درست 1 ساعت بعد از این که با آگرین یه کوچولو حرف زدم .گریه ام گرفت......بارون اومد......

زنگ زدم به خواهری که تو دانشگامون کار میکنه گفت:نه ......... بارون نمیااد.....بعد دوباره زنگ زد،گفت اوین داره بارون میاددددددددد!!!!!..........

 

 

باور میکنی.....دخترک غمگین شاد شده ،دخترک دیوانه که هنوز دوست داشتنی آن عاشق تنها باشی........که یکی هنوز آن بالا هست که وقتی توی تابستان هم با همه وجود آرزو کنی آسمانش برایت ببارد.....میبارد......حتی اگر تمام ایستگاههای هواشناسی بگویند ابرهای باران زا از نیمه غربی کشور گذشتند.........

 

مرسی......قد یه دنیا مرسی.......خدای مهربونم

مرسی که هستی......

 من چند لحظه پیش به خدای اوین ایمان آوردم..........

 و به خدای آگرین....

مرسی آگرینم.از تو هم مرسی.که با همه بد قلغی(غلغی-قلقی) هام کنار میای...مرسی از حرفای یه ساعت پیشت....با این که کوتاه بود و حال من بد.ولی اثر کرد...مثل همیشه......

 

باید برم،وقتشه رنگین کمون بزنه...........

 

**نگران نباش..مامان نخوندش،خواهری خوند(البته تا نصفه) مامان فهمید.....

 

نمی خوام هیچکی برام بارون دروغی بسازه.یکی اون بالا هست که هروقت بخوام راست راستکیشو برام میفرسته.....

 

 میای تماشای رنگین کمون؟؟؟دستتو بده به من...**

 

**میبینید...فوران احساسات ما رو؟؟؟....پشت سرهم..... 

 

**بهت گفتم دیشب خوابتو دیدم..یه خواب خیلی خوب.....با هم یه عالمه شیرینی خوردیم....تو برام خریده بودی.....من که اصلا شیرینی خور نیستم...یه عالمه با هم شیرینی خوردیم.....

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 3:28 PM |
به خاطر امروز معذرت میخوام......

به خاطر این که معطلت کردم،به خاطر اولین بدقولی این چند سال،به خاطر این که شاید حتی چند لحظه نگرانت کردم،به خاطر این که گوشیم خاموش بود.............

به خاطر این که غیر قابل پیش بینی میشم،هنوز هم خیلی وقتها.......

آگرین"این اسم جدیدت را دوست دارم"،من بعد از ان همه مدت این روزها از صممیم قلب به تو و قلبت ایمان آورده ام و طعم این اعتماد چیزی مثل بوی نم قبل از باران است،به همان شیرینی و به همان خنکی..... و به همان بی نظیری......

نوشته اول کتاب شازده کوچولو را یادت هست؟؟؟اولین نوشته ای که دو زبانه برایم نوشتی روی صفحه اول یکی از دوست داشتنی ترین کتابهام و حالا اینجاست جلوی چشمهام،همه نوشته هات،سررسید،کتاب ........

اگر در زندگی کسی را داری که تو را کاملا درک میکند                                                              

ایده هایش مانند توست

به تو اطمینان دارد

و به آنچه میکنی ایمان دارد

همیشه در انتظار شب خواهی بود

چون هرگز تنها نخواهی ماند.....

**میدونی این نوشته توی اون کتاب هنوز بوی تو رو داره؟؟؟

**امروز نیامدم،یعنی نماندم که بیایی با این که مثل همیشه مشتاق دیدنت بودم،با این که دلم میخواهد با آن خودکار فیروزه ای بنویسم.....و با این که دوست داشتم هدیه کوچکی که هفته پیش خریده بودم را بهت میدادم،بعد این همه وقت.......ولی نشد.

**گاهی اتفاقها در لحظه هایی می افتند که هرگز فکرشان را نمی کنیم،به این توجه کرده ای؟؟

**تا حالا شده آیین پرهیز را تجربه کنی........

**وقتی توی این  دانشگاه قبول شدم،حالم گرفته بود.درسم بهتر بود از خیلی ها که جای بهتری قبول شده بودند و مادرم میگفت حکمت خداست......و من نمی فهمیدم،وقتی ترم 4 شد و تو آمدی و بعد 5 شد و 6 و 7 و8......تازه فهمیدم مادرم چه میگفت و تازه فهمیدم خدا چه قدر جلوتر از ماست...... 

**هیچ می دانی تو بهترین هدیه خدایی به من؟؟؟؟؟؟

** آیین پرهیز به شکرانه این هدیه عزیز است.....و تو مرا درک می کنی....میدانم..و میدانم که میدانی.....

**ای روزهای خوب که در راهید

 ای جاده های گمشده در مه

ای روزههای سخت ادامه..

از پشت لحظه ها به درآیید

**می خواهم تا رسیدن روزهای خوب صیر کنم......

** با شادی و عشق یا با شادی عشق، روزهای خوب را برای هردومان نقاشی می کنیم....تا ابد.تا بی تایی دوست داشتن.......حتی اگر آیین پرهیز و دوری گاه دشوار شود.......

*نوشته زیادی رومنس شد......

بعدا نوشت: این روزا بهم بگن برو اون ور تر گریه ام میگیره،بگن بالا چشمت ابرو گریه ام میگیره،بارون نمیاد گریه ام میگیره......

 

**هر چی دعا کردم بارون نیومد.کی بلده بارون مصنوعی بسازه؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:9 PM |

دارم چند روزی  میرم سفر........

هیچ آدم عاقلی چند روز مونده به امتحانای آخر ترم آخرین ترم تحصیلش میره سفر؟؟؟

خب البته که نمیره......

اولا که من اصلا داعیه عاقل بودن ندارم.بعد هم این که اولش منو با زور و ارعاب و تهدید مجبور به این سفر کردند.

ولی الان خوشحالم،دوست دارم  که بعد از چند سال دارم میرم  مشهد.....

فقط یه چیزه که خوب نیست اونم نبودن گربه است.....همین الانم دلم کلی تنگ شده چه برسه به این که این همه دوووووووووووووووووور بشم......می خوام گربه باشه....همه جا باهام باشه.....همه جاااااااا..می خوام همین الان غول چراغ بیاد و من آرزومو بگم.....همین الان....زود باشید کائنات..........چه قدر لفتش میدید به قول گربه.....

 

 خب....عزیزای من.....درو به روی غریبه ها باز نکنیدااا....به شیر گازم دست نزنیدااااا....غذای بیرونم نخوریدا........

زود زود میام........

به همتونم سر میزنم تا برگشتم..........

برای همتونم دعا میکنم........

+ نوشته شده توسط اوین در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 11:47 AM |

امروز روز خوبی بود حتی از دیشب خیلی خوب بود و قرار بود تا آخر خوب بماند..از آن روز های شیرین خواستنی مثل جمعه که خوب بود......

با این که دیروز هم  دیده بودمت ،اما خستگی ات اجازه نداد ه بود آن طور که باید باشیم.....اما از دیشب یک جور دیگر خوشحال امروز دیدنت بودم..توی تختم خوابیده بودم و به فردا فکر میکردم و حرف هایی که می خواستم تند تند بهت بگویم را دوره میکردم و هی تایمی هم برای جواب های تو در نظر میگرفتم...به این که به ایرانسلت بخندیم و جوکی که می خواستم تعریف کنم....می خواستم برایت بگویم که دیشب تصمیم گرفتم یک نخ بیارم دور انگشتت رو اندازه بگیرم که وقتی رفتیم مشهد برات شرف شمس بخرم...می خواستم بهت بگم روی یه کاغذ کوچیک رو با چند تا رنگ مختلف مثل رنگین کمون کوچولو  با آبرنگ رنگ کردم و چسبوندم به حصیر اتاقم با یه پونز آبی.که اون تویی ....که نشونته.که هر وقت سرمو میگیرم بالا،هروقت چشمامو باز می کنم،ببینمت.....کنار عکس ها و جمله ها و خطها.درست وسطشان....(حکایتش را و چرایش را یک بار کامل می گویم)......می خواستم بگم که تو چرا هی یادت میره وقتی همدیگه رو می بینم منو به اسم صدا کنی.و از تا ثیری که این موضوع روم میذاره و جدیدا کشفش کردم برات بگم.......و بگم که حداقل امروز این کارو بکنی.......

هیچ کدام از حرفام را نگفتم همه اش ماند توی دلم....وتازه  اگر یک کلمه دیگرهم حرف میزدیم بغضم میترکید...و من مغرور چه قدر اشکهام را قورت دادم و چه قدر دندانم را روی لبهام فشار دادم  تا برسم به اتاقم......

از پله های ساختمان امام که داشتم میامدم پایین گفتم گربه را که ببینم اول باید برویم آب بخورم...ان قدر توی جلسه حرف زده بودم که لب و دهنم شده بود مثل چوب خشک....ولی وقتی دیدمت  یادم رفت چقدر تشنه بودم.خوشحال بودم.خیلی....از دیشب به همین خوشحالی بودم...به قول خودت توی این یک هفته مهربون شده بودم.احتمالا برعکس تمام زنهای دنیا......ولی تو به نظر خوشحال نمی آمدی.حداقل نه آن قدری که miss های پشت سرهممان از صبح  نشان میداد...حتی درباره  این که صبح ها sms میزنی و دختر مردم را از خواب بیدار میکنی هم میخواستم یک چیزی بگویم و این که چرا جدیدا به وب سر نمی زنی.از قبل هم البته خیلی نمی آمدی ......هنوز هیچ کدام از حرفام را نزده بودم .نمی دانم کتاب هایی که دستت بود خسته ات میکرد یا اطرافمان کسی بود.من همش این طور فکر میکردم و تو هی می گفتی نه کسی نیست و حواست به رفتن بود مدام......و رفتیم.و مثل همیشه تند راه میرفتی...رسیده بودیم جلوی در دانشگاه و راهمان جدا میشد...از پشت سر من به اتوبوسها نگاه میکردی  تا اگر به مقصدت میخورد بروی....میدانم که مثلا حرف زدن در مورد این که تو ارشد بری یه شهر دور....خیلی غیر عادیه.چون هنوز اتفاق نیفتاده...ولی من چون ایمان دارم که می تونی قبول بشی و میخوام که این اتفاق بیفته فقط نمی خوام بیشتر از این دور بشیم ان قدر برام مهمه.....حتی می خواستم درباره شوهر خسیس باهات حرف بزنم که مهسا یادم اندا خته بود...و درباره فیلم دیدن....میبینی چه قدر حرف داشتم  همین حرفهای ساده و معمولی که فرصت گفتنشان را پیدا نمی کنم....و برای چند لحظه کاملا ساکت شده بودیم و هیچی یادم نمی اومد که بگم.نه مثل همیشه که حرفهام یادم میره نبود...

چجوری ان قدر یهو حالم عوض شد..چیکار کردی با اون نگاها ی مدام و نگرانت به پشت سر من و عجله ای که داشت میبردت...و این که با قولم چکار کردم...خب این حرف بدی نبود...اما این که این طوری توی ذوقت بزنند بد بود....فقط تا حالا شده برای یه لحظه خودتو بذاری به جای من....که بیان و بهت بگن قول بده گنجشک رو فراموش کنی....حداقل تا مدتی و هیچ ارتباطی هم نداشته باشی.جدا تو چیکار میکردی..

فکر می کنی دوست دارم یه گوشم در باشه یه گوشم دروازه ...یا به قول تو اگه یه روزی دوباره ازم بپرسن.که این روزا همش دعا میکنم که نپرسن و این که این بار برعکس همه بارهای قبلی مجبور بشم دروغ بگم کاری که تا حالاحداقل درمورد اونا انجام ندادم....ولی همیشه فکر میکردم اگه اونا از نوع رابطه ما بی خبرن ولی خود تو که میدونی نوع رابطه و شکل احساسمونو.پس بد قضاوت نمیکنی پس همیشه یادت می مونه من به خاطر چیزی که بهش ایمان و باور داشتم و به خاطرکسی که هر روز باور و اطمینانم به انتخابش بیشتر میشه دارم این کارو میکنم و  این انتظار زیادی نیست که حداقل خودت اینو بفهمی و درک کنی...شاید به فکر من بودی که میگی :نمی خوام دروغ بگی و مطمئنا خودم بیشتر ناراحت این موضوع و گیر افتادن  بین چیزی که خودم میخوام و چیزی که بقیه میگن باید انجامش بدم،هستم.و هیچ وقت هم اعتقاد نداشتم باید کم با هم باشیم تا جذابیت داشته باشه....هرگز این طوری فکرنکردم فقط گاهی مجبور بودم ..و گاهی اینو بیشتر تو وجود تو حس میکردم......و ما که هیچ وقت بیشتر از ده دقیقه با هم نبودیم و امروز تومدام  گفتی که دیگه بریم.فقط بعد از 5-6 دقیقه.....امروز که فکر میکردم تا یکی دو ماه آینده شایدنبینمت....و چه فایده ای داره که هفته دیگه دوباره ببینمت.....و تو بخوای بری ...بخوای زودتر یکی از اون اتوبوسای لعنتی بیاد و مبادا جا بمونی.......ار لحظه ای که هستی به رفتن فکر کنی.مثل شنبه.مثل دیروز و مثل امروز......

و حالا که خوب با تک تک واکنش هات حال بی نظیرمو خراب کرده بودی میگفتی" چرا ناراحتی؟نمی خوام این طوری بری..بخند.چرا ناراحتی؟پس چرا من ان قدر خوشحالم.خب بریم دیگه!!!!!!"....و من تمام مدت توی تاکسی به این فکر میکردم که اگه پسری منو دوست داشت مثلا در مقابل این واکنش اینو می گفت و اون طوری رفتار میکرد و. این جوری دلداریم میدادو..و بعد دیدم دارم بعضی از رفتارهای خودت را توی موقعیت های  مختلف به هم می چسبونم و یک آدم جدیدی می سازم ازش...وبعد بیشتر حرصم درآمده بود ......و با خودم گفتم اصلا می خواست بره و هیچ نشونه ای از علاقه تو وجودش نبود..حرفی داری؟؟؟و بیشتر بغضم گرفته بود......شاید این همه تاثیر این موضوع به خاطر این یه هفته است....که مثل همه زنهای دنیا باید عصبی و زودرنج باشم....

 

پ.ن:امروز صبح وقتی که حس خیلی خوبی داشتم...به این فکر میکردم پسری که چند لحظه دیدنش ان قدر آدم را سر حال و شارژ میکند....مدام کنارش بودن چه لذتی خواهد داشت........

 

پ.ن2:از صمیم قلب دعا میکنم ارشد قبول بشی ،هرجای ایران.البته قبل از این هم دعا میکردم وحالا بیشتر...شاید ارشد آرزوی مهم تریه و مطمئنا بی دردسرتر....

 

پ.ن 3 :امروز خوشحال بودم....خیلی.انقدر که توی انجمن حسابی حاضر جوابی کردم . حال خیلی ها را گرفتم.....خوب شد که انجمن قبل از دیدنت بود نه بعدش.......

 

پ.ن 4 :هنوز نمیدانم چرا این دوسه روز این طوری بودی؟؟با این که احتمالا به نظر خودت هیچ طوری نبودی......

پ.ن.5 :خوشحالم به خاطر دیشب و امروز...وقشنگی و شادی و قداست عشق.....که کنترلش دست هیچ آدمی نیست.

پ.ن 6: دلم می خواهد رئیس باشم.رئیس یک جای مهم و بزرگ...

 

پ.ن:خدایا بیا مرد و مردونه بگو از آفرینش من پشیمون نیستی؟؟؟

 

پ.ن 8: داره از خودم خوشم میاد...استعداد چرت و پرت نویسیم واقعا فوق العاده است...با قاط زدن انواع احساساتم هم قاطی شده.دیگه معرکه.....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:35 PM |

گاهی ان قدر حضور آدمها و تاثیرشان توی زندگیم گم میشود.ان قدر کم رنگ می شود که وقتی همگی با دهنهای باز و یک علامت سوال بزرگتر توی صورتشان زل می زنند بهم و میگن :آخه چرا دیگه نمیری سر کار؟؟؟(خودتان با هیجان لازم بخوانید پلیز)

من  لبخند می زنم و با سرافرازی کامل می گویم آن کاری که دوست دارم نبود.همین را میگویم به آنها و هیچ احساس پشیمانی نمی کنم. و دلم غنج می زند که هنوز به رویاهایم وفادار مانده ام و ماهی چندرغاز(قاز؟؟؟قاظ؟غاض؟..) هنوز ان قدرها گرفتارم نکرده.حتی اگر این ماه خیلی دلم می خواست و کلی کار داشتم با آن پول......ولی کیف می کنم از این دیوانگی هایم....

مخصوصا این که کافی بود همان روز راهم  بروم و حقوق این ماه را بگیرم.این همه رفته بودم و تحمل یک روز دیگر ان قدر ها سخت نبود.ولی نرفتم........من قید حقوقم را زدم.(گرچه ته دلم فکر میکردم ان قدر نامرد نیست که پولم را ندهد ولی به هرحال من زیر قرار زده بودم و با به قول همه  افتاده ام دنبال شعار رویاها و گرسنگی نکشیده ام که این قرطی بازیها یادم برود!!!!!!)خوشحالم ....توی این مملکت گل و بلبل سر عقلم را کلاه گذاشته ام.فکر کن...

 

سرزمین آرزو

 

من نه گرسنگی خواهم کشید نه رویاهایم را از یاد خواهم برد.اما یک آمایی دارد.......وقتی تو رویای من را دوست نداری.....وقتی که میدانم چه احساسی داری.وقتی داری فکر میکنی که من باید شغل بالاتر و برجسته تری از مثلا معلمی داشته باشم......و من فقط تا همین جا را می توانم حدس بزنم ازاین پیام های کوتاه بدون face to face ایت... و این که دوست داری بعد از خواندن این درسهای انصافا سخت.بروم دنبال کاری که درسش ر ا خوانده ام و من هم می دانم این راهش است و منطقی است و تو آدم منطقی ای هستی به( استثناء گاهی وقت ها) .....ولی من که از اولش منطقی نبودم ،بودم؟؟

می دانم این که می گویی ارشد قبول شو و بشو استاد دانشگاه و این طوری به آرزوهات هم میرسی خوب است.ولی...من  بودن با قشری از آدم های کوچکتر توی مخم هست.نه این خرس های گنده(دور از جان)

آنهایی که هنوز می شود رویشان کار کرد.هنوز خیلی شکل نگرفته اند ولی خیلی هم کوچک نیستند که نفهمند...انهایی که هنوز می شود امیدوار بود که کمکشان میکنی امیدوار بزرگ شوند.آنهایی که امیدواری بتوانی کمکشان کنی رویاها و آرزوهایشان را نسوزانند.امیدواری بتوانی توی انتخاب هاشان کمکشان کنی که خودشان را بشناسند و مثل خودت با من خودشان توی رودروایسی و چشم و هم چشمی رقابت های مسخره نیفتند.و بروند دنبال همان چیزی که دلشان می گوید.نه این که بنشینند پای حساب و کتاب و گیر کنند لای در آسانسور های پیشرفت که یا له میشوند یا پرت میشوند یا حتی اگر به بالا برسند .....توانی جانی یا انگیزه ای مانده؟؟؟؟؟فقط بالا هستند.......و این یعنی پیروزی؟؟؟و فقط بری راضی کردن خودشان بگویند این راه بهتر بود؟؟؟

من معلم شوم یا بچه های مردم را بیچاره می کنم؟؟یا هواییشان میکنم.....یا خوشبخت.ولی در هر حال یادشان می دهم رویاهایشان را بشناسند......

 

دو تا آدم خیالباف آرمانگرا که می خورند به تور هم.....تو انتظار داری با چرتکه پولهام را بشمارم و توی بالشم قایمشان کنم برای روز مبادا؟؟؟نه پسر من آن قدر زندگی شیرین و خواستنی و معمولی و فوق العاده ای دارم که توش روز مبادایی نیست.....البته نه این که با این پس انداز و وام و این چیزها مخالف باشم ها.نه....

فقط بیشتر رویاهام را دوست دارم.....

 

پ.ن: ان قدر حرفات را و احساسات را پشت چشمهات قایم میکنی تازگی ها که می ترسم نگاه کنم به نگاه عمیقت.مثل امروز از آن طرف جوب....شده بودی یک گربه تمام عیار با چشم های ترسناک ......

 

پ.ن:بیا و انصافا با رویاهای من آشتی کن.تو هم یکی از آنهایی.برادر بزرگشان...(نمی گویم پدر چون سنت را زیاد میکند)..اگر تو نخواهی و اگر کمکشان نکنی که نمی شود آخر... بوست کنند آشتی دیگه .خب؟؟

 

پ.ن:دلم حوس یک حرف زدن طولانی دارد گربه....طولانیُ .خلوت.آروم.

 

پ.ن: من سال دیگه دیروز این موقع شام مهمون گربه ام.به مناسبت قبولی هردومان در کنکور ارشد آن هم سراسری.....شما هم تشریف بیاورید........بی تعارف.

پ.ن:کار کردن اگر یک حسن بزرگ داشته باشد آن است که وقت نمی کنی به افکار چرند برسی.که البته آن هم با فعالیت و درس خواندن وفکر های شیرین و پیدا کردن یک کاربهتر رفع می شود...هه هه هه.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 10:32 PM |
نمی دانم چرا ان قدر دیر اینجا را پیدا کرده ام........خیلی دیر.......جایی که رسیدن بهش آرزوی من هم هست.
یک بچه لوس و ننر که آرزو دارد توی یک روستا معلم باشد.
چگونه به آرزویت رسیدی معلم مشهور تازه یافته...........

بعدا نوشت: چرا این روزها که خالم آن طور که می خواهم نیست.هرجا آمدم و به هرکدامتان سر زدم.حالتان آن طور که می خواهید نبود.زده اید گاراژ و هیچ به فکر آدم نیستید که خب یکی حالش خوب بماند حداقل که به بقیه روحیه بدهد......آهنگ این وبلاگی که الان جلومه هیچ می دانید دارد چه می خواند آیا؟؟؟؟..........خنجر برام بیارید........

به جان گربه عزیزمان قسم که ان قدر هم حالم بد نیست.ای بابا دست از سرم بردارید..من می خواهم معلم شوم.........

معلم و شاگردهایش.....


 

و یک لینک دیگر: نوشته ای کوتاه از جوجوی بوسه های خرامان
 
+ نوشته شده توسط اوین در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:13 PM |

در میان من و تو فاصله هاست

 

گاه می اندیشم ،

 

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

 

تو توانایی بخشش داری

 

دستهای تو توانایی آن را دارد ،

 

- که مرا

 

زندگانی بخشد

 

چشم های تو به من می بخشد

 

شورِ عشق و مستی

 

و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،

 

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .

 

 ***************************************

 

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنها تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

 ****************************

  من ندانم که کی ام من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم.....

******************

پ.ن:می دانید دیگر همه شعر ها از حمید مصدق است.یکی از شعرای دوست داشتنی من

پ.ن:چون می خواستم ارادتم را ثابت کنم.فکر کردم باید چند تا شعر بگذارم.

پ.ن:دلم برای گربه تنگ شده.از شنبه ندیده امش.و نمی دانم تا کی!!!!!

پ.ن:هنوز ترسیدن هام خوب نشده.

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 5:23 PM |
تا حالا شده از این که کسی را دوست داری بترسی؟
تا حالا شده از این که کسی بهت بگوید دوستت دارد بترسی؟
تا حالا شده از این که حس کنی کسی امروز بیشتر از دیروز دوستت دارد بترسی ؟
تا حالا شده از این که کسی همان طور که می خواهی دارد باهات رفتار میکند و دارد همه سعیش را می کند که تو خوشحال باشی بترسی؟
تا حالا شده از آدمی که خیلی دوستش داری بترسی؟
تا حالا شده از این که کسی دارد آدم حسابت می کند بترسی؟
تا حالا شده از خودت بترسی؟
تا حالا شده از خود خودت بترسی؟
تا حالا شده یه دفعه قلبت مثل وقتی زیر پات خالی میشود.گوروپ بیفته پایین.....

پ.ن: من این روزها ترسیده ام......بدجور
پ.ن:وقتی تنها پناهگاه امن آدم همان چیزی است که میترساندت.چه باید کرد.....
پ.ن:به قول بهار همگی قاطیده ایم گویا این روزها..........
پ.ن:عکس با ربط پیدا نکردم.بی ربط ترین عکس ممکن را گذاشتم......همین جوری دور هم خوش باشیم.
پ.ن: زیر عکس نوشته بود i love pizza .....آیا پیتزا دوست داشتن هم ممکن است ترسناک شود گاهی؟؟
پ.ن:آیا من دیوانه شده ام؟
پ.ن: میرا را با ترجمه لیلی گلستان بخوانید ...خواندیم خوشمان آمد.لیلی را با پدر و برادرش دوست داریم....


 
+ نوشته شده توسط اوین در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:0 PM |

دیروز برای انجام یه سری کارای مربوط به انجمن باید می رفتم بهزیستی،از محیط اونجا خوشم نمیاد.مثل محیط بیمارستان.دلگیر و تاریکه .بوی نم و کهنگی و موندگی میاد. همهش فکر میکنم یه ویروسی اونجاست.مدام بوی خاصی تو دماغم میپیچه که حالمو به هم میزنه و می خوام زودتر بزنم بیرون.اون روز باید میرفتم پیش خانم فلانی.همین که پیچیدم تو راهرو و چشمم به اون سطل آشغالی کثیف افتاد وماجرای شب عید که گفتن یه بچه رو گذاشته بودن توش و در رفته بودن.حال سگیم باز داشت میومد سراغم.......سریع رفتم تو اتاق.تعارف کردن که بشینم.یه زن چادری که فقط نصف صورتش معلوم بود پشت میز نشسته بود و مدام سعی میکرد چادرش رو طوری روی صورتش بکشه که اصلا معلوم نباشه.فقط هق هق آرومش رو میشنیدم....وقتی از جلوم رد شد.یه لحظه صورتش رو دیدم .خیلی عادی و معمولی بود وفقط یکم شکسته شده بود.با خودم فکر کردم از اونایی نیست که مشکل حادی داشته باشن...........

وقتی رفت.همون خانم فلانی گفت چیه؟خیلی رفتی تو فکر...این جور آدما زیادن.خیلی زیاد...گفتم اشکالی نداره بپرسم مشکلش چیه؟

گفت محرمانه است.ولی تو محرمی دیگه......و گفت.......و گفت که چند سال پیش وقتی داشته از روستاشون می اومده شهربرای فروختن طلاهاش و جور کردن قرض شوهرش....گویا راننده تاکسی میفهمه که طلا همراشه و(و بوی طلا و