تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم...

تو رامی خواهم در این پهنای بی انتها...

تو را می خواهم بر فراز این دشت بر بالای یلندی..

بر بالین این شقایق های قرمز....

             تو را می خواهم چون بی تو هیچم

چون بی تو ناتوانم

چگونه توانم کلامی بگشابم.....چگونه توانم زبان به ستایش باز کنم...

چگونه توانم از ندایی گویم که تمام وجودم را پر از احساس کرده....

چگونه توان از احساس گفت؟؟؟ از عشق گفت؟؟؟ از لرزش انگشتانم بر روی کاغذ...

چگونه بی تو....

چگونه بی تو بگویم که زنده ام ..چگونه به لحظه ها دل بندم...چگونه به قا ب خالی روی دبوار چشم بندم وقتی خالیست جای تو در کنارم...

وقتی خالیست ندای قلبت بر وجودم..

وقتی دستانم سردو بی روح شدن...         وقتی زمانیست که تنها شده ام..

به کدامین نسیم وزان دل بندم که شاید رایحه عطر تو را به من بخشد؟؟؟؟

به کدام لحظه چشم بدوزم؟؟؟به کدامین امید دل بندم که شاید تو را به من برساند.....

کاش از ابن زندگی رهایی آسان بود..کاش باور مرگ ممکن بود...

کاش می توانستم به خود التیام دهم..

             که بی تو زندگی یعنی نه؟؟؟؟؟؟......

+ نوشته شده توسط آگرین در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 1:2 PM |

حس می کنم از نگاه خسته ام.

حس می کنم از صدای سردم.

حس می کنم از نفس های سنگینم.

 حس می کنم که گذشته ام.که گذشته ام از سرزمین بی پهنا...

گذشته ام از سکوت بی معنا...

که این چنین آرام..آرام و بی صدا چشم ها را بسته ام..نفس را حبس کرده ام

از طلوع ابن لحظه به غروب نگریسته ام..  و شاید به اتتظار غروب خود نیز  غروب کرده ام...

هر چه گوش می دهم دیگر نیست صدایی برای من

دیگر نیست ترانه ای با صدای من

دبگر تلاطم دریا را روی زانوانم حس نمی کنم

در آسمان نیلی چیزی جزکبودی نمی بینم

به رنگ آسمان می نگرم      به خلوت درونم گرفتار می شوم

به دنبال ترانه هایم می گردم که شاید روزگاریست که گم شده اند.......

 

 

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 10:34 PM |

و گام های آهسته و بلند.و لحظه های پر التهاب و دوست داشتنی. و چشمانی منتظروجستجوگر.

نفس های تندو بی آهنگ.و امید به بک لحظه   تکرار یک جمله ....الان می آد...وحالا ........

مرور خاطرات گذشته.تصور لحظات مبهم آینده......و بازهم پرسش های بی پاسخ...

 

از آینه پر سیدم چرا؟ پرسیدم چرا باز هم در اعماق خاطرات گذشته گم شدم؟پرسیدم چرا لحظاتم سنگین شده؟چرا باز هم شب است؟چرا زندگی بی رنگ است؟چرا طلوع آرزوهایم بی فروغ است؟چرا غم های دیوارهای این خانه این قدرپر رنگ است؟ چرا خانه دلم باز هم ساکت و پر التهاب است؟.......

برای نگاه ها ی بی توقع کی می شود آرام چشم گشود؟ از انتهای کدام راه می شود مطمئن سخن گفت...و چشمانم را به کدامین خیال بسپارم؟/ ودل از عشق کدامین گناه برهانم....

غصه هایم را به کی بگویم؟  به کی بگویم که التیام بخشد  لحظه های پر دردم را 

ندایی بخشد به سکوته بی صدایم...و رهایم کند از عالم بی امیدم.....

 

و آینه گفت:

                به پایان بیندیش

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 1:28 PM |

سفر و مسافرت چیزه خوبیه.هم واسه مسافر هم واسه کسی که چشم به راه مسافریه که هر چه زود تر از مسافرت بر گرده.راست می گن که آدم ها خیلی چیزها در مسافرت یاد می گیرن.این که مسافرت چه قدرخویه یا چه قدر می تونه به آدم کمک کنه .چه قدر در سرنوشت آینده انسان تانیر گذاره یاشه واسه بعد...

دوست دارم الان از یه مسافر کوچولو بگم که با رفتنش دل من را با خودش برد..با دوریش و ندیدنش کلی غصه خوردم

.این که چند روز نبینمش چیز عجیبی نبود .وبی اون چه که باعث شده بود این مسافرت 5 روزه واسم خیلی طولانی و غیر قابل تحمل باشه احساس دوری بود که وقتی به فکرم هجوم می آوردخیلی ناراحتم می کرد.اینکه حالا نه فقط پیشم نیست بلکه کیلومتر ها از من دوره.این که حالا دبگه اون خونه آجری و با صفا که از سر خیابون می شد راحت پنجره اتاقی را دید که حالا دیگه خالیه.خیلی ناراحت کننده است...

و اما باز هم اینا چبزی نیست که من می خوام بگم....

آخه این مدت از بس رمانتیکی فکر کردم روم تانیر گذاشته.به قول بعضی ها توهم زدم.....اونم بد جوری!!!!!!

من می خوام ار اون چیزی بگم که بیش تر از هر چیزی دل بچه کوچولوهایی را خوشحال می کنه که مسافرشون زود تر برگرده.....خوب منم دلم سوغاتی می خواد...

به سوغاتی بزرگ.وقتی ازم پرسید سوغاتی چی می خوای؟گفتم همین که واسم دعا کنی..خودش بزرگ ترین سوغاته..

ولی نمی دونم اینا تو دلم گفتم یا به زبون آوردم که دلم می خواد فقط سالم و خوشحال زود برگردی پیشم....

و حالا خوشحالم واقعا خوشحالم.که باز هم احساس می کنم کنارم هستی.با اینکه باز هم نمی نمیبینمت ولی  حالا به من نزدیکی....راستی گفتم این مدت چه قدر همه چیز رمانتیک شده بود.اگه بدونی چه قدر این مدت شعر ومطلب که همشون عاشقانه یود نوشتم..نمی دونم چرا همش احساس می کردم دوست داشتم بنویسم.از هر چی که به ذهنم می رسید..یا شاید دوست داشتم روی کاغذ بیارم.....

می دونم الان می گی هر چی نوشتم را بیارم که بخونیش.ولی همشون را روی ورق های چرک نوشتم..واسه همین همشونا ریختم بیرون..

اشکال نداره مهم اینه که این مدت که پیشم نبودی تمام ذهنم پیش تو بود..شاید همش توههههم  بودولی فکر کردن به آینده ای که من دوست دارم به رنگ نقاشی های هر دومون باشه لذت بخشه....

ولی اگه بدونی این مدت چه قدر تو دفتر خاطراتم که البته خیلی کم توش چیز نمی نویسم ...

اگه بدونی چه قدر نوشتم روی هر برگش      دوستت دارم.......

 

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 8:11 PM |

سیزده به در هم تموم شد.اگه از من بپرسن می گم سال جدید از امروز شروع شد……

سال 87 کی میدونه چه اتفاقاتی می افته؟ دست سرنوشت هر کدوم ما را کجا می کشه؟ چه روز هایی پیش رو داریم..

من که سر سفره هفت سین موقع سال تحویل آرزو کردم و گفتم     حول حا لنا الی احسن الحا ل...

ازخدا خواستم بهترین روز ها را برامون رقم بزنه.از خدا خواستم ما را به پیشباز حوادث خوب و شیرین ببره و  اتفاقای بد و شوم رو از ما دور کنه…

حالا که شور و شوق عید و تعطیلات سپری شده احساس خوبی دارم.حس می کنم واقعا سال خوبی پیش رو دارم .یه سال سرنوشت ساز.می دونم امسال خیلی وقایع اتفاق می افته و شاید سرنوشت ما امسال رقم بخوره

ولی من مطمئنم که امسال هر طوری که باشه لبخند از رو لب های من و گنجشک کوچولوم دور نمی شه….چون قلب های ما از آن همدیگه است و برای هم می تپه……

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 9:13 PM |

میشه خیلی ساده شروع کرد.ساده بیان کرد.ساده حس کرد و ساده دل بست و عاشق شد..واقعا تا حالا چه قدر به این دقت کردید که چه جوری میشه عاشق شد؟یا به کسی دل بست و به چشمانه کسی اعتماد کرد؟و با قلب کسی پیوند خورد..به نظر شما ساده است؟

چرا ما آدم ها این قدر مغروریم؟چرا وقتی کسی ازما می پرسه تا حالا عاشق شدی؟ با غرور میگیم نه....

عشق چیه؟ ما که تا حالا عاشقه هیچکی نشدیم.....مگه الکیه؟و کلی حرفه دیگه...

به نظره من دیگه این تکراری شده که وقتی می پرسن تا حالا به یه نگاه عاشق شدی؟

بگی نه..مگه می شه با یه نگاه عاشق شد؟مگه به این راحتیه؟؟؟ولی همین ما هستیم که می گیم هیچ وقت باور نمیکردم که روزی فقط در یه لحظه فقط با یه نگاه ته دلم خالی شد.انگار یکی با دستاش به قلبم چنگ میزنه..

خدایا من عاشق شدم.....

نمی دونم چرا همش عادت دارم همیشه قبل از حرف هام قبل از اینکه بخوام مطلبی براتون بگم کلی قبلش مقدمه چینی کنم.می دونم حوصله گنجشک کوچولوم هم سر میره....

هیچ وقت روزی را فراموش نمی کنم که رویه پله هایه ساختمانه...... نشسته بودم و منتظره یه اتفاق بودم.به استقباله اتفاقی می رفتم که تمامه زندگیم را تو خودش بگیره..شاید یه تحول......

ولی من میگم یه جرقه بود که یه شعله کوچیک تو وجودم روشن کرد. شعله ای که هر روز با گذشته زمان شعله ورتر می شد و کم کم تمامه وجودم را گرفت....

چرا میگم شعله عشق در وجودم شعله ور شد؟

نمیدونم چرا...ولی اینا احساس می کنم.این روز ها نگاهم دیگه تغیر کرده این روزا چشماش تغییر کرده.تو نگاهش یه چیزی داره فریاد میزنه و تو چشمای من همین فریاد یه جواب داره.هر روز که میگذره هر بار که می بینمش

هر بار که تو چشماش خیره می شم بیشتر عاشقش می شم.بیشتر فریاد نیاز از تو چشمام اونا صدا میزنه...

چشماش را دوست دارم چون من را عاشق میکنه.....

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 10:25 AM |

بعضی وقت ها فکرمی کنم که آدم ها هر کاری که انجام میدن اگه درست یا غلط باشه کاملا آگاهانه واز روی یه منطق عقلانیه.ولی خوب کم واسه خودم اتفاقی افتاده که واقعا خودم قصد انجامشون را نداشتم ولی اتفاق افتاده.

نظرتون چیه؟نمی دونی چه احساسیه وقتی تمام طول روز را به یه چیزی فکر می کنی یا به یه اتفاقی که دوست داری بیوفته ولی وقتی اون اتفاق می افته واقعا نمی دونی باید چه کار کنی..تمام برنامه های ذهنت یه هو پاک میشه.اوتجاست که اتفاقاته نا خواسته به وقوع می پیونده.

اگه بدونی چه قدر در طول روز به این فکر می کنم که بتونم یه بار دیگه گنجشکه نازم را ببینم.باش حرف بزنم.ولی وقتی میبینمش همه چیز یادم میره نمی دونم باید چی بگم.

خوب تقصیره من چیه وقتی می بینمش بی دلیل خندم می گیره.واقعا این تقصیره منه ؟که اونم با دیدن خنده های من حرصش میگیره و می خواد با دستاش منو خفه کنه؟من واقعا نمی تونم اون موقع جلو خندم را بگیرم.چون یه خوشحالیه بزرگ با یه هیجانه فوق العاده را در خودم حس میکنم.ولی می دونم این کار من باعث عصبی شدن

گنجشک میشه .خوب اگه بخوام با منطق خانم ها بسنجم که همه مشکلات دنیا.همه گرفتاری ها و عامل همه خرابی ها مرد ها هستن.منم اینجا مقصرم.خودم می دونم که نباید ناراحتش کنم ولی واقعا سخته بتونم خودم را کاملا با خواسته هاش تطبیق بدم.ولی دوست دارم اون طوری باشم که دوست داره(دلیلش را قبلا گفتم)

می خوام رفتارم.ظاهرم. همه مطابق خواسته اون باشه(می بینی خداییش چه قدر انعطاف پذیرو با احساسم)

ولی کاش منم این اجازه را داشتم یه ذره در موردش نظر بدم.......

اگه فقط یه حرفه کوچیک در در مورد ظاهرش بگم وای ی ی ی ی کلم را میکنه؟؟؟؟؟

ولی خداییش من هیچ وقت تو رفتارش یاظاهرش حتا یه کوچولو اشکال هم ندیدم...واقعا بی نظیره...

نمی دونی چه قدر دوست دارم بگم  الهی قوربونه گنجشک کوچولویه نازم خوشگل و دوست داشتنیم برم......
+ نوشته شده توسط آگرین در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 6:3 PM |

بعضی وقت ها آدم حقایق را واضح و بدون پرده می تونه ببینه.بعضی وقت ها آدم احساس امنیت داره.احساس خوبیه وقتی بتونی به کسی اعتماد کنی ومطمئن باشی کار درستی کردی.من اینا دوست دارم.می دونم نباید آدمه ساده ای باشم.یا به حرفه هر کسی اعتماد کنم که اگه این جوری باشی تو این زمونه همیشه آخری وشکست خورده.

ولی لذت اعتماد دلگرمیه امنیتی که داره در گوشه یک اعتماد مطمئن واقعا لذت بخش و آرامش دهنده است.

همه اینا را گفتم که بگم من احساس خوشبختی می کنم احساس خوبی که در سایه اعتمادی به وجود اومده که واسه

من دوست داشتنی و رضایت بخشه.این که کسی را دارم تو زندگیم که راه روشنایی را بلده.اینکه کسی را دارم که مهربونه و با دستای گرمش دست هاما میگیره.مثل یه بچه کوچیک که تازه می خواد شروع به راه رفتن کنه.

اینا می تونی تجسم کنی؟این احساس در من وجود داره.چون تنها نیستم.چون الان دستام توی دسته کسیه که نفسش

برام امید بخشه.حضورش واسم یه دنیا نشاط و تازگی داره.

یه گنجشکه کوچولویه ناز تا چه حد می تونه عزیز باشه؟که تمامه زندگی و عشق آدم بشه.خودش بشه تمام آرزوها

بشه تمامه زیباییه.و یه گربه وحشی را رام و شیفته خودش کونه.اون قدر که اون گربه حاضر باشه جونشو واسش بده.عاشقش باشه و باش یه دنیا امید و آرزو بسازه.من بهش اعتماد دارم چون باورش دارم.نمیدونم با من چیکار کرده که منو این قدر به خودش وابسته کرده.ولی من یه احساس قشنگ دارم که اون به من هدیه کرده.واسه همینه که دوسش دارم و هیچ وقت نمیتونم بدون اون دیگه زنده بمونم………
+ نوشته شده توسط آگرین در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 8:23 PM |

3 2 1......

اینها شمارش معکوس افتتاحیه است که یه کم دیر شروع شد.حتما بازم تقصیر منه که این گنجشک کوچولو این قدر عجوله.خوبه حالا منم این جا یه مقامی دارم ....

البته بگذریم که من رئیسم مثلا (که اونم واسه دل خوشیه خودمه).به هر حال خوب شد فهمیدم که این وب لاگه خودمونی شکر خدا شروع به کار کرد.به قول گفتنی خط تولیدمون راه افتاد.حالا از چپ و راست تولید می کنیم......تولید چی؟خوب معلومه فکرهای نو.عقاید نو.ایده های نو.و البته اگه بشه راه های تازه...خلاصه

اینکه مثل بازارچه های قدیمی ما اینجا همه چیز داریم و صد البته یه گربه و یه گنجشکه نازو دوست داشتنی.وای گفتم گربه.....وای از دست این دختر.خوبه کلی

در این باره با هم حرف زدیم..بابا یکی نیست بگه مگه قرار نشود بگیم پیشی بلا؟؟؟؟؟من فقط دو سه روز دیر امدم..همه جا را پر کرده از گربه.گربه......

آخه چرا ما از کوچک ترین حقوقمون بر خوردارنیستیم؟ ولی به هر حال چه بگیم گربه..یا پیشی بلا فرقی داره..مهم اینکه یه چی بگید دیگه...اگه گنجیشک کوچولومیگه گربه همه گربه صدا بزنید...مخالفی؟؟اگه جرئت داری بش بگومخالفم........

جدا از همه این تعریف و تمجیدها خیلی خوشحالم که یک وبلاگ داریم که می تونیم هر چی که دوست دارم به گنجشکه نازو خوشگلم بگم و خیلی ممنونم....

+ نوشته شده توسط آگرین در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 9:17 PM |