گاهی ان قدر حضور آدمها و تاثیرشان توی زندگیم گم میشود.ان قدر کم رنگ می شود که وقتی همگی با دهنهای باز و یک علامت سوال بزرگتر توی صورتشان زل می زنند بهم و میگن :آخه چرا دیگه نمیری سر کار؟؟؟(خودتان با هیجان لازم بخوانید پلیز)
من لبخند می زنم و با سرافرازی کامل می گویم آن کاری که دوست دارم نبود.همین را میگویم به آنها و هیچ احساس پشیمانی نمی کنم. و دلم غنج می زند که هنوز به رویاهایم وفادار مانده ام و ماهی چندرغاز(قاز؟؟؟قاظ؟غاض؟..) هنوز ان قدرها گرفتارم نکرده.حتی اگر این ماه خیلی دلم می خواست و کلی کار داشتم با آن پول......ولی کیف می کنم از این دیوانگی هایم....
مخصوصا این که کافی بود همان روز راهم بروم و حقوق این ماه را بگیرم.این همه رفته بودم و تحمل یک روز دیگر ان قدر ها سخت نبود.ولی نرفتم........من قید حقوقم را زدم.(گرچه ته دلم فکر میکردم ان قدر نامرد نیست که پولم را ندهد ولی به هرحال من زیر قرار زده بودم و با به قول همه افتاده ام دنبال شعار رویاها و گرسنگی نکشیده ام که این قرطی بازیها یادم برود!!!!!!)خوشحالم ....توی این مملکت گل و بلبل سر عقلم را کلاه گذاشته ام.فکر کن...

من نه گرسنگی خواهم کشید نه رویاهایم را از یاد خواهم برد.اما یک آمایی دارد.......وقتی تو رویای من را دوست نداری.....وقتی که میدانم چه احساسی داری.وقتی داری فکر میکنی که من باید شغل بالاتر و برجسته تری از مثلا معلمی داشته باشم......و من فقط تا همین جا را می توانم حدس بزنم ازاین پیام های کوتاه بدون face to face ایت... و این که دوست داری بعد از خواندن این درسهای انصافا سخت.بروم دنبال کاری که درسش ر ا خوانده ام و من هم می دانم این راهش است و منطقی است و تو آدم منطقی ای هستی به( استثناء گاهی وقت ها) .....ولی من که از اولش منطقی نبودم ،بودم؟؟
می دانم این که می گویی ارشد قبول شو و بشو استاد دانشگاه و این طوری به آرزوهات هم میرسی خوب است.ولی...من بودن با قشری از آدم های کوچکتر توی مخم هست.نه این خرس های گنده(دور از جان)
آنهایی که هنوز می شود رویشان کار کرد.هنوز خیلی شکل نگرفته اند ولی خیلی هم کوچک نیستند که نفهمند...انهایی که هنوز می شود امیدوار بود که کمکشان میکنی امیدوار بزرگ شوند.آنهایی که امیدواری بتوانی کمکشان کنی رویاها و آرزوهایشان را نسوزانند.امیدواری بتوانی توی انتخاب هاشان کمکشان کنی که خودشان را بشناسند و مثل خودت با من خودشان توی رودروایسی و چشم و هم چشمی رقابت های مسخره نیفتند.و بروند دنبال همان چیزی که دلشان می گوید.نه این که بنشینند پای حساب و کتاب و گیر کنند لای در آسانسور های پیشرفت که یا له میشوند یا پرت میشوند یا حتی اگر به بالا برسند .....توانی جانی یا انگیزه ای مانده؟؟؟؟؟فقط بالا هستند.......و این یعنی پیروزی؟؟؟و فقط بری راضی کردن خودشان بگویند این راه بهتر بود؟؟؟
من معلم شوم یا بچه های مردم را بیچاره می کنم؟؟یا هواییشان میکنم.....یا خوشبخت.ولی در هر حال یادشان می دهم رویاهایشان را بشناسند......
دو تا آدم خیالباف آرمانگرا که می خورند به تور هم.....تو انتظار داری با چرتکه پولهام را بشمارم و توی بالشم قایمشان کنم برای روز مبادا؟؟؟نه پسر من آن قدر زندگی شیرین و خواستنی و معمولی و فوق العاده ای دارم که توش روز مبادایی نیست.....البته نه این که با این پس انداز و وام و این چیزها مخالف باشم ها.نه....
فقط بیشتر رویاهام را دوست دارم.....
پ.ن: ان قدر حرفات را و احساسات را پشت چشمهات قایم میکنی تازگی ها که می ترسم نگاه کنم به نگاه عمیقت.مثل امروز از آن طرف جوب....شده بودی یک گربه تمام عیار با چشم های ترسناک ......
پ.ن:بیا و انصافا با رویاهای من آشتی کن.تو هم یکی از آنهایی.برادر بزرگشان...(نمی گویم پدر چون سنت را زیاد میکند)..اگر تو نخواهی و اگر کمکشان نکنی که نمی شود آخر... بوست کنند آشتی دیگه .خب؟؟
پ.ن:دلم حوس یک حرف زدن طولانی دارد گربه....طولانیُ .خلوت.آروم.
پ.ن: من سال دیگه دیروز این موقع شام مهمون گربه ام.به مناسبت قبولی هردومان در کنکور ارشد آن هم سراسری.....شما هم تشریف بیاورید........بی تعارف.
پ.ن:کار کردن اگر یک حسن بزرگ داشته باشد آن است که وقت نمی کنی به افکار چرند برسی.که البته آن هم با فعالیت و درس خواندن وفکر های شیرین و پیدا کردن یک کاربهتر رفع می شود...هه هه هه.....


