امروز روز خوبی بود حتی از دیشب خیلی خوب بود و قرار بود تا آخر خوب بماند..از آن روز های شیرین خواستنی مثل جمعه که خوب بود......
با این که دیروز هم دیده بودمت ،اما خستگی ات اجازه نداد ه بود آن طور که باید باشیم.....اما از دیشب یک جور دیگر خوشحال امروز دیدنت بودم..توی تختم خوابیده بودم و به فردا فکر میکردم و حرف هایی که می خواستم تند تند بهت بگویم را دوره میکردم و هی تایمی هم برای جواب های تو در نظر میگرفتم...به این که به ایرانسلت بخندیم و جوکی که می خواستم تعریف کنم....می خواستم برایت بگویم که دیشب تصمیم گرفتم یک نخ بیارم دور انگشتت رو اندازه بگیرم که وقتی رفتیم مشهد برات شرف شمس بخرم...می خواستم بهت بگم روی یه کاغذ کوچیک رو با چند تا رنگ مختلف مثل رنگین کمون کوچولو با آبرنگ رنگ کردم و چسبوندم به حصیر اتاقم با یه پونز آبی.که اون تویی ....که نشونته.که هر وقت سرمو میگیرم بالا،هروقت چشمامو باز می کنم،ببینمت.....کنار عکس ها و جمله ها و خطها.درست وسطشان....(حکایتش را و چرایش را یک بار کامل می گویم)......می خواستم بگم که تو چرا هی یادت میره وقتی همدیگه رو می بینم منو به اسم صدا کنی.و از تا ثیری که این موضوع روم میذاره و جدیدا کشفش کردم برات بگم.......و بگم که حداقل امروز این کارو بکنی.......
هیچ کدام از حرفام را نگفتم همه اش ماند توی دلم....وتازه اگر یک کلمه دیگرهم حرف میزدیم بغضم میترکید...و من مغرور چه قدر اشکهام را قورت دادم و چه قدر دندانم را روی لبهام فشار دادم تا برسم به اتاقم......
از پله های ساختمان امام که داشتم میامدم پایین گفتم گربه را که ببینم اول باید برویم آب بخورم...ان قدر توی جلسه حرف زده بودم که لب و دهنم شده بود مثل چوب خشک....ولی وقتی دیدمت یادم رفت چقدر تشنه بودم.خوشحال بودم.خیلی....از دیشب به همین خوشحالی بودم...به قول خودت توی این یک هفته مهربون شده بودم.احتمالا برعکس تمام زنهای دنیا......ولی تو به نظر خوشحال نمی آمدی.حداقل نه آن قدری که miss های پشت سرهممان از صبح نشان میداد...حتی درباره این که صبح ها sms میزنی و دختر مردم را از خواب بیدار میکنی هم میخواستم یک چیزی بگویم و این که چرا جدیدا به وب سر نمی زنی.از قبل هم البته خیلی نمی آمدی ......هنوز هیچ کدام از حرفام را نزده بودم .نمی دانم کتاب هایی که دستت بود خسته ات میکرد یا اطرافمان کسی بود.من همش این طور فکر میکردم و تو هی می گفتی نه کسی نیست و حواست به رفتن بود مدام......و رفتیم.و مثل همیشه تند راه میرفتی...رسیده بودیم جلوی در دانشگاه و راهمان جدا میشد...از پشت سر من به اتوبوسها نگاه میکردی تا اگر به مقصدت میخورد بروی....میدانم که مثلا حرف زدن در مورد این که تو ارشد بری یه شهر دور....خیلی غیر عادیه.چون هنوز اتفاق نیفتاده...ولی من چون ایمان دارم که می تونی قبول بشی و میخوام که این اتفاق بیفته فقط نمی خوام بیشتر از این دور بشیم ان قدر برام مهمه.....حتی می خواستم درباره شوهر خسیس باهات حرف بزنم که مهسا یادم اندا خته بود...و درباره فیلم دیدن....میبینی چه قدر حرف داشتم همین حرفهای ساده و معمولی که فرصت گفتنشان را پیدا نمی کنم....و برای چند لحظه کاملا ساکت شده بودیم و هیچی یادم نمی اومد که بگم.نه مثل همیشه که حرفهام یادم میره نبود...
چجوری ان قدر یهو حالم عوض شد..چیکار کردی با اون نگاها ی مدام و نگرانت به پشت سر من و عجله ای که داشت میبردت...و این که با قولم چکار کردم...خب این حرف بدی نبود...اما این که این طوری توی ذوقت بزنند بد بود....فقط تا حالا شده برای یه لحظه خودتو بذاری به جای من....که بیان و بهت بگن قول بده گنجشک رو فراموش کنی....حداقل تا مدتی و هیچ ارتباطی هم نداشته باشی.جدا تو چیکار میکردی..
فکر می کنی دوست دارم یه گوشم در باشه یه گوشم دروازه ...یا به قول تو اگه یه روزی دوباره ازم بپرسن.که این روزا همش دعا میکنم که نپرسن و این که این بار برعکس همه بارهای قبلی مجبور بشم دروغ بگم کاری که تا حالاحداقل درمورد اونا انجام ندادم....ولی همیشه فکر میکردم اگه اونا از نوع رابطه ما بی خبرن ولی خود تو که میدونی نوع رابطه و شکل احساسمونو.پس بد قضاوت نمیکنی پس همیشه یادت می مونه من به خاطر چیزی که بهش ایمان و باور داشتم و به خاطرکسی که هر روز باور و اطمینانم به انتخابش بیشتر میشه دارم این کارو میکنم و این انتظار زیادی نیست که حداقل خودت اینو بفهمی و درک کنی...شاید به فکر من بودی که میگی :نمی خوام دروغ بگی و مطمئنا خودم بیشتر ناراحت این موضوع و گیر افتادن بین چیزی که خودم میخوام و چیزی که بقیه میگن باید انجامش بدم،هستم.و هیچ وقت هم اعتقاد نداشتم باید کم با هم باشیم تا جذابیت داشته باشه....هرگز این طوری فکرنکردم فقط گاهی مجبور بودم ..و گاهی اینو بیشتر تو وجود تو حس میکردم......و ما که هیچ وقت بیشتر از ده دقیقه با هم نبودیم و امروز تومدام گفتی که دیگه بریم.فقط بعد از 5-6 دقیقه.....امروز که فکر میکردم تا یکی دو ماه آینده شایدنبینمت....و چه فایده ای داره که هفته دیگه دوباره ببینمت.....و تو بخوای بری ...بخوای زودتر یکی از اون اتوبوسای لعنتی بیاد و مبادا جا بمونی.......ار لحظه ای که هستی به رفتن فکر کنی.مثل شنبه.مثل دیروز و مثل امروز......
و حالا که خوب با تک تک واکنش هات حال بی نظیرمو خراب کرده بودی میگفتی" چرا ناراحتی؟نمی خوام این طوری بری..بخند.چرا ناراحتی؟پس چرا من ان قدر خوشحالم.خب بریم دیگه!!!!!!"....و من تمام مدت توی تاکسی به این فکر میکردم که اگه پسری منو دوست داشت مثلا در مقابل این واکنش اینو می گفت و اون طوری رفتار میکرد و. این جوری دلداریم میدادو..و بعد دیدم دارم بعضی از رفتارهای خودت را توی موقعیت های مختلف به هم می چسبونم و یک آدم جدیدی می سازم ازش...وبعد بیشتر حرصم درآمده بود ......و با خودم گفتم اصلا می خواست بره و هیچ نشونه ای از علاقه تو وجودش نبود..حرفی داری؟؟؟و بیشتر بغضم گرفته بود......شاید این همه تاثیر این موضوع به خاطر این یه هفته است....که مثل همه زنهای دنیا باید عصبی و زودرنج باشم....
پ.ن:امروز صبح وقتی که حس خیلی خوبی داشتم...به این فکر میکردم پسری که چند لحظه دیدنش ان قدر آدم را سر حال و شارژ میکند....مدام کنارش بودن چه لذتی خواهد داشت........
پ.ن2:از صمیم قلب دعا میکنم ارشد قبول بشی ،هرجای ایران.البته قبل از این هم دعا میکردم وحالا بیشتر...شاید ارشد آرزوی مهم تریه و مطمئنا بی دردسرتر....
پ.ن 3 :امروز خوشحال بودم....خیلی.انقدر که توی انجمن حسابی حاضر جوابی کردم . حال خیلی ها را گرفتم.....خوب شد که انجمن قبل از دیدنت بود نه بعدش.......
پ.ن 4 :هنوز نمیدانم چرا این دوسه روز این طوری بودی؟؟با این که احتمالا به نظر خودت هیچ طوری نبودی......
پ.ن.5 :خوشحالم به خاطر دیشب و امروز...وقشنگی و شادی و قداست عشق.....که کنترلش دست هیچ آدمی نیست.
پ.ن 6: دلم می خواهد رئیس باشم.رئیس یک جای مهم و بزرگ...
پ.ن:خدایا بیا مرد و مردونه بگو از آفرینش من پشیمون نیستی؟؟؟
پ.ن 8: داره از خودم خوشم میاد...استعداد چرت و پرت نویسیم واقعا فوق العاده است...با قاط زدن انواع احساساتم هم قاطی شده.دیگه معرکه.....

