تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم... - آینه گفت...

و گام های آهسته و بلند.و لحظه های پر التهاب و دوست داشتنی. و چشمانی منتظروجستجوگر.

نفس های تندو بی آهنگ.و امید به بک لحظه   تکرار یک جمله ....الان می آد...وحالا ........

مرور خاطرات گذشته.تصور لحظات مبهم آینده......و بازهم پرسش های بی پاسخ...

 

از آینه پر سیدم چرا؟ پرسیدم چرا باز هم در اعماق خاطرات گذشته گم شدم؟پرسیدم چرا لحظاتم سنگین شده؟چرا باز هم شب است؟چرا زندگی بی رنگ است؟چرا طلوع آرزوهایم بی فروغ است؟چرا غم های دیوارهای این خانه این قدرپر رنگ است؟ چرا خانه دلم باز هم ساکت و پر التهاب است؟.......

برای نگاه ها ی بی توقع کی می شود آرام چشم گشود؟ از انتهای کدام راه می شود مطمئن سخن گفت...و چشمانم را به کدامین خیال بسپارم؟/ ودل از عشق کدامین گناه برهانم....

غصه هایم را به کی بگویم؟  به کی بگویم که التیام بخشد  لحظه های پر دردم را 

ندایی بخشد به سکوته بی صدایم...و رهایم کند از عالم بی امیدم.....

 

و آینه گفت:

                به پایان بیندیش

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 1:28 PM |