تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم... - باران برای عاشقی........

داره بارون میاد.........

 

باورتون میشه داره بارون میاددددددددد..............

 

میخواد غمامونو جارو کنه..بریزه تو جوب با خودش ببره.....

میخواد بگه که میدونه هنوز هستیم..........

 میخواد بگه دوستمون داره...خیلی.منو و تو رو..........

 

اولین قطره بارن چکید کف دستم.....کف دستم که خیس اشکام بود......

درست 1 ساعت بعد از این که با آگرین یه کوچولو حرف زدم .گریه ام گرفت......بارون اومد......

زنگ زدم به خواهری که تو دانشگامون کار میکنه گفت:نه ......... بارون نمیااد.....بعد دوباره زنگ زد،گفت اوین داره بارون میاددددددددد!!!!!..........

 

 

باور میکنی.....دخترک غمگین شاد شده ،دخترک دیوانه که هنوز دوست داشتنی آن عاشق تنها باشی........که یکی هنوز آن بالا هست که وقتی توی تابستان هم با همه وجود آرزو کنی آسمانش برایت ببارد.....میبارد......حتی اگر تمام ایستگاههای هواشناسی بگویند ابرهای باران زا از نیمه غربی کشور گذشتند.........

 

مرسی......قد یه دنیا مرسی.......خدای مهربونم

مرسی که هستی......

 من چند لحظه پیش به خدای اوین ایمان آوردم..........

 و به خدای آگرین....

مرسی آگرینم.از تو هم مرسی.که با همه بد قلغی(غلغی-قلقی) هام کنار میای...مرسی از حرفای یه ساعت پیشت....با این که کوتاه بود و حال من بد.ولی اثر کرد...مثل همیشه......

 

باید برم،وقتشه رنگین کمون بزنه...........

 

**نگران نباش..مامان نخوندش،خواهری خوند(البته تا نصفه) مامان فهمید.....

 

نمی خوام هیچکی برام بارون دروغی بسازه.یکی اون بالا هست که هروقت بخوام راست راستکیشو برام میفرسته.....

 

 میای تماشای رنگین کمون؟؟؟دستتو بده به من...**

 

**میبینید...فوران احساسات ما رو؟؟؟....پشت سرهم..... 

 

**بهت گفتم دیشب خوابتو دیدم..یه خواب خیلی خوب.....با هم یه عالمه شیرینی خوردیم....تو برام خریده بودی.....من که اصلا شیرینی خور نیستم...یه عالمه با هم شیرینی خوردیم.....

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 3:28 PM |