تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم... - و ......

حس می کنم از نگاه خسته ام.

حس می کنم از صدای سردم.

حس می کنم از نفس های سنگینم.

 حس می کنم که گذشته ام.که گذشته ام از سرزمین بی پهنا...

گذشته ام از سکوت بی معنا...

که این چنین آرام..آرام و بی صدا چشم ها را بسته ام..نفس را حبس کرده ام

از طلوع ابن لحظه به غروب نگریسته ام..  و شاید به اتتظار غروب خود نیز  غروب کرده ام...

هر چه گوش می دهم دیگر نیست صدایی برای من

دیگر نیست ترانه ای با صدای من

دبگر تلاطم دریا را روی زانوانم حس نمی کنم

در آسمان نیلی چیزی جزکبودی نمی بینم

به رنگ آسمان می نگرم      به خلوت درونم گرفتار می شوم

به دنبال ترانه هایم می گردم که شاید روزگاریست که گم شده اند.......

 

 

+ نوشته شده توسط آگرین در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 10:34 PM |