تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم... - تو را می خواهم...

تو رامی خواهم در این پهنای بی انتها...

تو را می خواهم بر فراز این دشت بر بالای یلندی..

بر بالین این شقایق های قرمز....

             تو را می خواهم چون بی تو هیچم

چون بی تو ناتوانم

چگونه توانم کلامی بگشابم.....چگونه توانم زبان به ستایش باز کنم...

چگونه توانم از ندایی گویم که تمام وجودم را پر از احساس کرده....

چگونه توان از احساس گفت؟؟؟ از عشق گفت؟؟؟ از لرزش انگشتانم بر روی کاغذ...

چگونه بی تو....

چگونه بی تو بگویم که زنده ام ..چگونه به لحظه ها دل بندم...چگونه به قا ب خالی روی دبوار چشم بندم وقتی خالیست جای تو در کنارم...

وقتی خالیست ندای قلبت بر وجودم..

وقتی دستانم سردو بی روح شدن...         وقتی زمانیست که تنها شده ام..

به کدامین نسیم وزان دل بندم که شاید رایحه عطر تو را به من بخشد؟؟؟؟

به کدام لحظه چشم بدوزم؟؟؟به کدامین امید دل بندم که شاید تو را به من برساند.....

کاش از ابن زندگی رهایی آسان بود..کاش باور مرگ ممکن بود...

کاش می توانستم به خود التیام دهم..

             که بی تو زندگی یعنی نه؟؟؟؟؟؟......

+ نوشته شده توسط آگرین در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 1:2 PM |