تبليغاتX
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم... - روز تو
 

دیشب کلی مطلب نوشتم که امروزو بهت تبریک بگم......

 

اما وقتی رو تختم دراز کشیده بودم و فکر می کردم دیدم چیزایی  که برات نوشتم اصلا اون چیزی نیست که دلم می خواسته......

صبح که چشمامو باز کردم،کله ام پر از حرف بود.....ولی موقع نوشتن باز یادم نمیاد

حس می کنم همه حرفامو می دونی،می خواستم امروز که روزته...سورپرایزت کنم حتی اگه کم ،

 

همه آرزوهای خوبی که برات دارم،همه هدیه هایی که دوست دارم بهت بدم.......همه روزا و شبایی که دوست دارم کنارت باشم ،همه لحظه های کوتاهی که دلم نمی خواد مثل اون روز خراب بشه،می خوام از چیزایی که دوست داشتی باهات حرف بزنم،می خوام باهات حرف بزنم ولی نمی دونم چرا وقتی هستی همه حرفام یادم میره...دوباره این عادت لعنتی داره میاد سراغم که حرفام یادم بره......

ولی الان چی؟؟؟الانم حرفام یادم رفته......

نکنه  الانم پیشم باشی.....یعنی میشه؟؟مگه چی میشه آخه؟؟؟

آگرین...

دلم می خواد همون هدیه ای رو بهت بدم که خودم خیلی دوسش دارم.....

می خوام یواش تو گوشت بگم دوستت دارم.......

دوستت دارم......

 


 

*یه هدیه دیگه هم دارم،ازین به بعد همه 7 و 17 و 27 ها روز توئه......

گرچه همه روزا روز توئه.ولی این سه روز مخصوص تر،ویژه تر.....

*تنها هدیه ای بود که به ذهنم رسید میتونم بهت بدم....یه هدیه همیشگی.تا همیشه می تونه مال تو باشه ...تا همیشه.....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اوین در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11:33 AM |